نيكانيكا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
كيانكيان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

زندگي مامان و بابا

یارب نظر تو برنگردد ...

باز اداره م دير شد ...

سه چرخه اي که مامان جون و آقا جون براي تولد دو سالگيت خريدن از فرداي همون روز که کادو گرفتي مهمون فرش اتاقت شده بود و هر وقت هم سوار شدي فقط توي اتاقت چرخ زدي يا توي سالن، البته دو سه روزي هم بود که تا ميرفتيم توي اتاقت ازم ميخواستي چراق رو خاموش کنم تا خودت بري بالاي صندليش وايستي و چراغ رو خودت روشن کني، ديروز عصر گفتي "مامان بريم دوچرخه سواري" وقتي با هم آورديمش توي سالن يه لحظه بهت گفتم "مامان ميخواي بريم توي حياط دوچرخه سواري" چشمات برق زد و لبات خنديد و با اشتياق گفتي "آره" دلم نيومد حرفم رو پس بگيرم گفتم "صبر کن اينجا رو جارو کنم و مانتو بپوشم با هم بريم" هميشه عادت دارم از خونه که ميزنم بيرون بايد همه چيز مرتب و تميز باشه، ظرف نشسته ...
28 تير 1391

خاک سرد

متاسفانه داداش زن دایی سودابه روز یازدهم تیرماه که مصادف با روز جوان بود ناکام از دنیا رفت دیدن گریه زن دایی و من که برای تسلی رفته بودیم ناراحتت کرده بود و وقتی از خونه مادر زن دایی اومدیم خونه همش میگفتی " زن دایی چرا گریه کرد؟" موقع نماز مغرب چادر نماز خودت رو سرت انداختی و با دستات گوشه ای از چادر رو روی صورت و چشمات کشیدی و گفتی " دارم مثل زن دایی گریه می کنم " ازم سوال کردی و علت گریه رو پرسیدی که من گفتم داداش زن دایی فوت کرده و حالام خودت به همه همینو میگی، نمیدونم درکت از مرگ چیه و نمیدونم به این سوال چه جور بهتری میشد جواب داد اما یه بار دو سه ماه پیش دیدم عمو برات قاصدک آورد که توی دستت لهش کردی و گفتی "آصقک مرد" فردای ...
20 تير 1391

کتابخانه

روز شنبه سوم تيرماه به اتفاق محبوبه ي عزيز رفتيم کتابخونه و شما نازگل مامان براي اولين بار با این محیط آشنا شدی ... برخلاف انتظارم هم پيش بقيه رفتي هم از بيسکوييت خودشون به يه عده تعارف کردي و هم با محبوبه يه عالمه بازي کردي که من تونستم توي يه جلسه هم شرکت کنم و هم به سبک خودت چند تا کتاب مطالعه کردي که با این کار  توجه خيلي ها رو به کتاب خوندنت جلب کردی چون ورق می زدی و برای من با تکون دادن دستای کوچولوت تعریف می کردی، در آخر هم دو تا کتاب امانت گرفتیم که خیلی دوستشون داری و نمیدونم بعد از دو هفته چه جوری باید پسشون بدیم ... این عكس روي جلد یکی از همون کتاباست که وقتی دیدیش پشت بچه رو نشون دادی و گفتی : "مامان شورت داره ... ک...
13 تير 1391

زنگ نقاشی

این پاراگراف رو دو روز بعد از ورود به سه سالگی برات نوشته بودم که فرصت نشده بود پستش کنم: *بعضي وقتا ميگي مامان دارم توز ميتشم که تازگي فهميدم منظورت حوضه، انگار گاهي کلمه ش رو يادت ميره و مي گي توز چون خيلي وقتا هم ميگی حوض ... نمي دونم چي توي نقاشي هاي بابا هست که اينهمه ذهنت رو مشغول ميکنه و اينهمه بهشون تعلق خاطر داري، هر شب که بابا برات نقاشي کشيده باشه فرداش تا چشمات رو باز مي کني ميگي مثلاً "اون دله که بابا تشيده بود تجاست؟" جالبه ک رو فقط توي اسم خودت ميگي اما دقت کردم توي کلمات ديگه ک رو ت مي گي ... مدتيه که سعي مي کني چيزايي که من يا بابايي مي کشيم رو رنگ کني و بابا بهت ياد داده که از خط بيرون نزني، تو هم ميري اون وسط هر شکلي...
6 تير 1391

دونه بستنی

یکی دو روز بعد از همون بی تابی شبانه که شدیداً باعث دلتنگیم شده بود تب اومد سراغ دختر کوچولوی دو ساله ی من و بعد از 4 روز دونه های قرمزی که با بیر حمی تمام، بدنش رو پر کرد دوباره راهی مطب دکترمون کرد، به تشخیص دکتر سرخجه ست و امروز دونه ها به مقدار زیادی کم رنگ شدن ولی پاهاش همچنان خارش دارن، شب عید مبعث باز هم شبی بود با بی خوابی و اشک ... الهی بمیرم برات نازنینم که از دست خارش این دونه ها بی تاب بودی، روز یکشنبه که درست روز جشن تولد دو سالگی دسته جمعی دوستان کوچولومون در تهران بود بردیمت دکتر و بعد از  تشخیص و دلگرمی که طی سه روز آینده برطرف میشه و چیز مهم نیست توی راه برگشت به خونه نمیدونم از دونه های خودت بود از چی بود که یاد...
30 خرداد 1391

دلتنگی

امروز از ساعت حدود سه صبح بيدارم، يعني در واقع نيمه بيدار، بابا بيشتر از من نياز به خواب داره چون شب قبل هم خوابش نبرده، دختر کوچولوي دو ساله نميدونم بد خواب شده، چي شده، بيدار شده و همش مي گه "بريم پيش باران"، ميگم ميريم خورشيد درآد ميريم، گريه مي کنه و باز تکرار مي کنه "بريم پيش باران" ... ماساژش ميدم، قصه ميگم، هر کاري به ذهن ناقصم ميرسه انجام ميدم اما از خواسته ش کوتاه نمياد، بهونه هاي جديد مياره "چراغ سفيده رو روشن کن" ... "نمي خوام بخوابم" ... "بابا نياد" و و و و .... خدا چقدر دلم ميخواد بخوايم، خواب رو دور مي کنم و شروع مي کنم قصه ي خاله سوسکه رو براش ميخونم(قصه ي اصلي رو به تازگي براش گفتم، اون خاله سوسکه ي من درآوردي نه)، &nb...
21 خرداد 1391

بابا

امروز یه دفعه یاد متن هایی افتادم که وقتی دختر خونه بودم روز پدر برای بابام می نوشتم و با یه هدیه کوچیک مثل کیف جیبی یا جوراب یا دفترچه یادداشت و کتاب همراهش می کردم و بهش کادو میدادم، بابای گلم هم دست نوشته مو لای قرآنش نگه میداشت و اون کادو رو هم حتماً استفاده میکرد، چه روزای قشنگی بود ... دیگه مثل اون روزها دست به قلم نیستم، حیف ... از همه ی شوخی ها و طنز ها و کنایه ها که برای این روز درست می کنن که بگذریم، من خیلی این روز رو دوست دارم، با نیکا کادوی باباهامونو پیچیدیم، نیکا هم که عاشق کادو دادنه، با هم "بابا یوزت مبارک" خوندیم و کلی هورا کشیدیم البته پشت هر بابا یوزت مبارکی یه یوزت مبارک هم نصیب نی نی میشد(توی پست قبلی معرفیش کردم) برای...
13 خرداد 1391

دوستان همیشگی

یه سری دوست و رفیق داری که به نوعی عضو خانواده به حساب میان، نانسی که یار غارته و اولین عروسک زندگیت و بابایی با اسم فامیلی خودش اون رو صدا می زنه که من کلی می خندم، نانسی جدیداً به پایه ی دوربین وصل میشه از "دمبش" خرسی که از وقتی اومدیم این خونه و شیشه ی میز تلویزیون رو برداشتم به عنوان دکور توی میز تلویزیون خونه کرده البته به همراه هاپو که تو سرش میزنی جیغ میزنه و الاغی عزیز که خاله زهرا برات درست کرده و هر روز که نمیبینش میگی "الاغی عزیزم دلم برات تنگ شده" اینا جدیداً تا عصر میشه و موقع "ملتب" کردن خونه کنار دیوار ردیف میشن، عروسک تازه که اسمش رو عسل گذاشتم اما تو قبول نمیکنی و بهش میگی عروسک به جمع اینا پیوسته ... یه نی نی ک...
13 خرداد 1391

مارمولک

دایی امیر این بار برات یه مارمولک روی بازوت زده بود که خیلی توجه همه رو جلب میکرد و توی میوه فروشی هم فروشنده بهت گفت خالکوبی کردی و تو هم خندیدی ... با این عکسای نماز خوندنت با اون تاتو واقعاً یاد فیلم مارمولک میفتم ... یک بار دیگه هم برات عقاب زده بود و یه بارم ببر، آدم یاد دهه چهل میفته به خدا، از دست دایی امیر ... ...
11 خرداد 1391

عروسک تازه

از اول خرداد ساعت کاریم برگشته به زمان دو سال پیش، یعنی یک ساعت مرخصی شیر حذف شده، گرچه خیلی روزها توی این دو سال این اتفاق میفتاد که اون یک ساعت مرخصیم رو مجبور بودم بمونم و کارام رو انجام بدم اما حالا که دیگه نیست دلم براش تنگ شده، ولی خداییش کاش یه روزی مدیرامون بفهمن که اونهمه هزینه ای که بابت موندن کارمندا بعد از ساعت دو متقبل میشن خیلی بیشتر از بازدهی اوناست، بگذریم ... بعد از پست جشن تولد دوسالگیت فرصت نشد پستی بذارم تا امروز، این دو تا عکس رو روز بعد از جشنت با عروسکی که کادوی من بود گرفتی و تا دست میگیریش یاد باران می کنی و میگی "باران صداشو دوس نداره " (آخه مشابه همین رو به باران دادم که از آهنگش خوشش نیومد، یعنی یادم رفته بود بارا...
9 خرداد 1391