نيكانيكا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره
كيانكيان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

زندگي مامان و بابا

یارب نظر تو برنگردد ...

سومین روز سال 92

قربون چشمات بشم که با دستای کوچولوت نمیذاری آفتاب اذیتشون کنه ... بازم نون قندی و بلوار سرسبز در سومین روز بهار ... با دیدن کوچکترین آشغالی شاکی میشدی که چرا آشغال ریختن تو چمنا ... ...
24 فروردين 1392

دومین روز سال 92

اینم عکسای دومین روز عید که توی همون محوطه خونمون با نون قندی و سیب از هوای بهاری لذت بردیم ... چهل گیس خانوم در حال خوردن نون قندی ... حاضر نیست گلی رو از شاخه بچینه، تذکر میده که هر کی به گل دست بزنه زنبوره نیشش می زنه، اما به اصرار مامانش خلاف کرده البته ظاهرش نشون میده بدش نیومده اصلاً ... (یاد اون شبی افتادم که خونه خاله من شوهر خالم براش یه رز از باغچه چید و نیکا اشک میریخت که کار بدیه و نباید گل رو بچینی گناه داره ... الهی) اینجام که دیگه با کله رفته تو بهارا ... این گلا رو نمیدونم درست گفتم یا نه اما هر جا میدید نازشون میکرد و میگفت وای گلای بابونه ... عین خودم از نوازش کردن دار و درخت انرژی می گیره بچم ... عی...
24 فروردين 1392

نوروز 92

واي بالاخره فرصت کردم يه پست تو سال جديد بذارم ... روزهاي آخر سال گذشته پر از مشغله هايي بودم که خيلي هاشون هنوزم هستن اما اميدم به خداست و سپردم به خودش که توي سال جديد بازم حاميمون باشه و محبتش رو ازمون دريغ نکنه؛ دلمشغوليهاي تازه اي هم دارم که بازم فقط توکلم به خودشه ... امسال سال مار بود و اينو هر کي نميدونست هم با ورود به خونه ما که از در و ديوارش مار بالا ميرفت ميتونست متوجه بشه، سفره هفت سين سال 92 که چيده ميشد پا به پاي من دور سفره مي چرخيدي و دوست داشتي کمکم کني، يه تاپ و شلوارک کيتي برات خريده بودم که چون بهت گفته بودم سر سفره هفت سين بپوشي تا ازت عکس بگيرم تاش کرده بودي و توي کشو گذاشته بودي و حاضر نبودي زودتر امتحانش کني، کلاً ا...
24 فروردين 1392

بهار را باور کن

باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یکپارچه آواز شده است و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده ست باز کن پنجره ها را ای دوست هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت برگ ها پژمردند تشنگی با جگر خاک چه کرد هیچ یادت هست توی تاریکی شب های بلند سیلی سرما با تاک چه کرد با سرو سینه گلهای سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد هیچ یادت هست حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمنزار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ  با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد خاک جان ...
28 اسفند 1391

بوی بهار

یک سال دیگه گذشت و چه زود گذشت، دوباره نوروز و دوباره سفره هفت سین .... خدا رو شکر، یک سال گذشت با خوشیها و سختی هاش، با تلخی ها و شیرینی هاش ... قد کشیدی چه زود عزیزترینم، خدا همیشه پشت و پناهت باشه نازگلم، دلم نیومد تو روزای آخر سال یه پست دیگه برات نذارم، اونم با چند تا عکس که حال و هوای نوروز رو داره .... دیدن گلهای زیر بهاری دختر کوچولومو به وجد آورده خاله نرگس دلش برای نیکا تنگ شده بود و با باران به بهانه دیدن ماهی های روبروی خونه ما اومدن پیشمون ... باران خانوم رفتن به آقای فروشنده سلام و عید مبارک بگن .... بعد هم تشریف آوردن خونمون این خانوم قرمز پوش جیگر ... نیش نیشا رو دارین ؟؟؟ ... دخملی ما غرق در پنبه های تشک نوزادیش...
28 اسفند 1391

موزه

موزه تازیخ طبیعی خیلی بهمون نزدیکه اما این دومین باریه که رفتیم همه عکسها مربوطه به بیستم بهمن ماه سال نود و یکه ... نیکا در بدو ورود به محوطه موزه ... تا مدتها فکرش پی این بود که چرا خرگوشه همونجا مونده بود، ماره داشت میومد نیشش بزنه ... یه امتیاز ویژه که این موزه رفتن برای دخملی ما داشت این بود که بالاخره مرغ ماهیخوار رو هم دید که منقارش یه کاسه زیرش داره ... چون قصه ماهیخوار رو خیلی وقت بود براش گفته بودم .... ...
26 اسفند 1391

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

روز چهارشنبه که آخرین روز کاری هفته گذشته م بود توی ذهنم کلی برنامه برای آخرین پنجشنبه و جمعه ی سال رو مرور می کردم و ته قلبم در کنار همه نگرانی ها و دلمشغولیهای این روزام از اینکه دو روز تمام در کنار دلبندم خواهم بود شاد بودم ... شب شد و من مشغول درست کردن یه نیش نیش رنگارنگ برای دخترم بودم، عصرش سبزی گرفته بودم و قصد داشتم فرداش برا مامانم کمی سوپ درست کنم و ببرم، چون دو سه روزی بود سرماخورده بود و سرحال نبود، روزایی که فرداش تعطیلم دلم نمیخواد بخوابم ولی روزایی که باید برم سرکار و کلی کار دارم افسوس می خورم چرا روزای تعطیل لااقل دل سیری نخوابیدم، اینم از اون وارونگیهاست دیگه ... تا کارام رو جمع و جور کردم صدای اذان صبح بلند شده بود، گفتم...
26 اسفند 1391

برف

توی پست قبلی آرزوی برف کرده بودم که انگاری تا اندازه ای خیلی زود برآورده شد ... روز شنبه که آخرین روز ماه صفر و روز تعطیل بود، بابا از خواب که بیدار شد گفت یک ساعتی بیرون کار دارم و بعد میام بریم سپیدان، ماها اصلاً خانواده یهویی ای نیستیم ها، مخصوصاً بابا که اغلب کاراش باید از قبل برنامه ریزی و هماهنگ شده باشه ... خلاصه که بابا رفت پی کاراش و ماشین رو هم چک کرد و ساعت 12 زدیم از خونه بیرون به سمت سپیدان که تصور میکردم باید برف سنگینی باریده باشه، برف بود ولی کمتر از حد تصور من، اما به نظرم بهترین حالت ممکن رو داشت برای شما عزیز مامانی که بتونی به راحتی برف بازی کنی و لذت ببری، به خصوص که اولین برفی بود که از نزدیک میدیدی و این اولین تجر...
26 دی 1391

زمستان است

نیمی از اولین ماه زمستون میگذره و سرمای امسال هم ای بدک نیست، اما دیگه به آخر سال نزدیک میشیم و همیشه این موضوع یه استرسی توی وجودم میندازه نمیدونم چرا ! شاید از بدو بدو ها و شلوغی های آخر ساله که اینجوری میشم ... خیلی دلم میخواست یه نمه برف بباره تو شهرمون البته هنوزم وقت هست، انشالله که بباره، تو هنوز برف رو از نزدیک ندیدی آخه یادمه پارسال یه بار که دونه های بارش حالت برفآب داشت و توی بالکن روی لباس من ریخته بود خیلی خوشت اومده بود ... هفته گذشته روز اربعین یه نذر برای سلامتیت داشتم که البته باید توی ماه محرم ادا میشد اما من فراموشکار به کل از یادم رفته بود، پنجشنبه بود و صبح زود به اتفاق خاله نرگس و عمو فرهاد و خاله هما و دایی علی رفتیم ک...
19 دی 1391

يلدا

یلدا فقط بهونه ست، یک بهونه قشنگ برای با هم بودن این درازترین درازترین شب سال تنها شاید یک دقیقه بلندتره اما یادمون میده یک دقیقه بیشتر در کنار هم بودن ارزش جشن گرفتن رو داره، شمع پاییز رو فوت می کنیم و تولد خورشید رو جشن می گیریم، خدایا چه زود گذشت، وروجکم سال گذشته میگفت "تولد اوشید مبارت" این شب قشنگ شاید برای خیلی ها قشنگ نباشه و مجبور باشن یک دقیقه بیشتر از شبهای دیگه با غم و غصه و دلتنگی کلنجار برن، خدایا تو پناه همه باش ... توی خونه های زیادی سفره خالی شبانه توی این شب هم با آجیل و شیرینی و هندوانه و انار پر نمیشه ... توی شادی های این شبمون به یاد قلبهای پر از اندوه هم باشیم و براشون دعا کنیم ... خیلی ها دلتنگی دیدن چهره گرم و مهربون ...
29 آذر 1391