روز چهارشنبه که آخرین روز کاری هفته گذشته م بود توی ذهنم کلی برنامه برای آخرین پنجشنبه و جمعه ی سال رو مرور می کردم و ته قلبم در کنار همه نگرانی ها و دلمشغولیهای این روزام از اینکه دو روز تمام در کنار دلبندم خواهم بود شاد بودم ... شب شد و من مشغول درست کردن یه نیش نیش رنگارنگ برای دخترم بودم، عصرش سبزی گرفته بودم و قصد داشتم فرداش برا مامانم کمی سوپ درست کنم و ببرم، چون دو سه روزی بود سرماخورده بود و سرحال نبود، روزایی که فرداش تعطیلم دلم نمیخواد بخوابم ولی روزایی که باید برم سرکار و کلی کار دارم افسوس می خورم چرا روزای تعطیل لااقل دل سیری نخوابیدم، اینم از اون وارونگیهاست دیگه ... تا کارام رو جمع و جور کردم صدای اذان صبح بلند شده بود، گفتم...