حاضر، قايق
هر روز این زندگی کلی ماجرا با وروجکمون داریم که تنها دلخوشیهای این روزهای سخته، خدایا شکرت ... با بابا و عروسکهايي که مثل هميشه چيده دور تا دورامون داره بازي مي کنه و بابا ميگه بيا حاضر غايب کنيم بچه ها رو، قبلاً هم تو يه برنامه نمايشي حاضر غايب کردن رو ديده بود، ميدوه نانسي رو که تو اتاق جامونده رو برميداره و ميگه "نانسي قايق بود"، منم تو آشپزخونه زير لب مي خندم ... سرم درد مي کنه و وقتي با سيل عروسکا و اسباب بازيهاش که توي خونه پخش شده روبرو مي شم ميگم ببين من سرم داره از درد مي ترکه اما شما به جاي اينکه به من کمک کني همه چيزو پخش کردي ... نيم ساعت بعد نشسته روبروم و داره بستني نوش جان ميکنه بهم ميگه "مامان خوبي؟" ميگم بله، مي...












