نيكانيكا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
كيانكيان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

زندگي مامان و بابا

یارب نظر تو برنگردد ...

پشتکار ...

بعضی چيزا فقط تو دنياي بچه ها معني داره؛ يه بار از نه تا پله بالا ميره و خودش سر ميخوره و بار ديگه سر کليدي رو از من ميگيره و دوباره نه تا پله رو بالا ميره و اين بار سرکليدي رو ميذاره بالاي سرسره و هلش ميده پايين، بعد خودش از پله ها بر ميگرده تا سرکليدي رو پايين سرسره برداه و بده به من و حالا باز نوبت خودشه ... به هيچ قيمتي هم حاضر نيست پشت سر این شخصیت محترم (سرکليدي) خودشم سر بخوره و بياد پايين، این کار رو بارها و بارها مثل یک پروژه مهم و با جدیت تمام انجام میده، مات و مبهوت این کارشم و منتظرم ببینم کی خسته میشه ... وقتی دستاشو با مایع میشوره یا موقعی که سر عروسکاشو توی حمام شامپو میزنه و خلاصه هر وقتی که داره کاری رو با جدیت و تمرکز...
29 شهريور 1391

دخترم روزت مبارک

دخترم، نازنینم، بهترینم، روزت مبارک روز تو و همه ی دختران سرزمینم مبارک، انشالله خدا یار و حامی همیشگیتون باشه، انشالله همیشه تنتون سلامت و لبتون خندون باشه ... دختر یعنی طراوت و زندگی، دختر یعنی جلوه ی محبت و هنر الهی، خدای مهربونم دخترم رو فقط به تو می سپارم ... خدای مهربونم به حق این روز عزیز، به حرمت بانویی که امروز تولدشه، معصومه کوچک اهوازی و همه معصومه های معصوم این سرزمین رو شفا بده ...
28 شهريور 1391

نيکا و حلما و باران

روز پنجشنبه نهم شهريور با يک ملاقات دوستانه براي ما تبديل به يک روز و خاطره به ياد ماندني شد، حلماي عزيز و مامان مهربونش رو براي بار دوم و باران ناز و مامان دوست داشتنيش رو براي بار اول ملاقات کرديم و کلي انرزي گرفتيم؛ زياد نتونستم عکس بگيرم و چند تايي هم که گرفتم خوب نشد اما همينام برام با ارزشه و اميدوارم ديدارهاي بعدي بتونم عکساي بهتري بگيرم ... مثل اينکه نيکا بيشتر از دو تا وروجک ديگه به مامانش وابسته ست، باران مهربون و بامزه ست و حلما هم شيطون و نمکين، مثل ديدار قبلي مکان خانه بازي بود و بازم توي راه برگشت نيکا خوابيد و وقتي بيدار شد همش به ياد حلما و باران بود و حتي تلفني براي باران دختر خالش گفت که يه باران ديگه رو ديده،خلاصه که روز خ...
18 شهريور 1391

صدای دلنشین

زنگ میزنم به خونه مامان جون، بوق ... بوق ... بوق ... بعد از چند تا بوق چون گوشی رو کسی بر نمیداره شروع میکنه به اشغال زدن .... باز شماره رو می گیرم، دو تا بوق و بعد یه نفر گوشی رو بر میداره .. الو ... الو .. کسی چیزی نمیگه، فکر می کنم نکنه از نگهبانی گوشی رو اشتباهی برداشتن، باز می گم الو ... یه صدای کوچولوی آروم میگه سلام ... وای فدات بشم من سلام مامانی، خوبی؟ شروع می کنه برام حرف میزنه، میگه "مامان جون داره کاراشو می کنه"، هیچ صدایی هم از اون ور نمیاد، که درخواست گوشی کنه یا از نیکا بخواد در مورد چیز خاصی صحبت کنه کلی با هم حرف میزنیم، شروع میکنه برام شعر خوندن که صدای مامان جون رو می شنوم که ازش میپرسه به کی زنگ زدی؟ نیکا جواب میده "مامان...
16 شهريور 1391

مکالمه تلفنی

سلام مامان، خوبي؟ چيکار مي کني؟ سلام مامان، خوبي؟ چيکار مي کني؟ سلام مامان، خوبي؟ چيکار مي کني؟ سلام مامان، خوبي؟ چيکار مي کني؟ . . . مثل هر روز ساعت 11 زنگ ميزنم تا حالش رو بپرسم، بعد از چند جمله صحبت با مامان جون، گوشي تلفن به نيکاي منتظر داده ميشه، اولين جمله رو خودش ميگه و منتظر مي مونه تا جواب بدم، بلافاصله ميگه :"گوشي گوشي" و گوشي رو ميده به ني ني، دومين جمله با صدايي که مثل سوزن توي گوشم فرو ميره از زبون ني ني گفته ميشه، دوباره با همون صدا "گوشي گوشي" سومين جمله با صداي مثلاً کلفت از زبون پلنگ صورتي ... دوباره "گوشي گوشي"، نوبت سنجاب و هاپو و عروسک و ..... همون جمله و بعد "گوشي گوشي" .... و به صورت چرخشي اين جمله با تن هاي مختلف صدا...
12 شهريور 1391

نیکا و حلما

اینم از عکسای اولین دیدار نیکا و حلمای عزیز (دختر مهسا جون) در خانه کودک توت فرنگی، البته حلما پیش از این هم تو لیست دوستای نیکا بود و همیشه تلفنی باهاش حال و احوال میکرد (ببخشید که عکسای خوبی نگرفتم) دخملی های گل در حال تغذیه خوردن، البته نیکا در حال نقاشی هم هست ... حمله به سمت پفیلاهای حلما گلی، البته حلما هم داره از خوراکی نیکا به سرور می بخشه ... خانوم مربی اجازه نمیداد بچه ها از خوراکی هم بخورن!!!!!! همچنان پفیلاها پرطرفدارتره ... آخی نازی، کوچولویی که تک و تنها توی تاب بود، دخترم براش شعر می خوند و هلش میداد ... حلما خانوم که پازلی که مامانی خریده رو کش رفته و نیکا که میدونم همش داره فکر می کنه این چیه که حلما دار...
28 مرداد 1391

آخر هفته ی خوب

آخر هفته ای که گذشت به اتفاق آبجی نرگس و مامان جون و ننه مهربون رفتیم باغ دوست عمو فرهاد، بابا ماموریت بود و منم که سر درد داشتم تعارفی که بهمون شد رو سریعاً پذیرفتم و رفتیم سنگر، آخه فکر می کردم با این سر دردم زبون روزه با شمایی که خوابت رو کردی و شاد و شنگول و پر انرژی منتظر یه بعد از ظهر و عصر پر از شیطنت هستی چیکار کنم؟! خلاصه رفتیم و خیلی هم خوش گذشت، دست خاله و عمو درد نکنه حسابی، سرم هم اونجا دور از هیاهوی شهر خوب شد از بس هوا عالی بود و آروم ... اینجا دخترمون داره به عمو فرهاد کمک میکنه آب زلال سنگر ببریم خونمون، چون آبش عالیه، تازه بطری ها رو هم بیشترشو خودش آب کرده ... نگاه پر محبت ننه مهربون به دخملی در حال نقاشی با آبرنگ ...
14 مرداد 1391

درهم و برهم

مثل همیشه ساعت 11 زنگ میزنم خونه مامان جون گوشی رو کش میری از دست مامان جون و میگی : "سلام مامان خوبی؟ اومدی اداره؟ دارم از اینا می خورم "... از کدوما مامان؟ "از اینا می خورم تو دهنم پر از آب میشه" (مامان جون میخنده و میگه که داری ساقه ی ترب سفید می خوری و ساقه رو گرفتی توی گوشی و میگی دارم از اینا می خورم) عصر جمعه می گی "بریم خونه خاله نردس؟ " خاله نرگس مامان ... بگو گل ... "گل" بگو گاو ... "گاو" بگو گوزن ... "گونزن" بگو نرگس ... "نردس" صدای مثلاً ترسناک از خودت درمیاری و میای به سمتم و میگی "من گاوم" ... "دوسر" اسم ماژیک دوسریه که جایزه یکی از روزای خوب بودنته و خیلی دوستش داری، روزی که خریدم برات داشتم لباسام رو عوض می کر...
8 مرداد 1391

آبرنگ

بيش از سه هفته ست که برات آبرنگ خريدم، مثل خيلي وقتا اين كادو جايزه ي دختر خوب بودنت بود مثل هميشه کلي خوشحال شدي از گرفتن جايزه مثل هميشه براي بازکردن و ديدن جايزت طاقت نداشتي مثل هميشه چشمات برق ميزد و هيجان داشتي گفتم مامان صبر کن دستمال برات پهن کنم، دستمال که پهن شد تندي نشستي آبرنگ رو باز کردي و قلم رو کشيدي روي رنگا و گفتي نميشه، گفتم صبر کن برم برات آب بيارم و يادت بدم ... تا به حال آبرنگ نداشتي، البته جرقه ي آبرنگ از اونجايي خورد که آبرنگ هديه آبجي معصومه رو که مربوط به سال اول راهنماييم بود رو توي کشوي ميزم ديدي و تا اونجا که ميدونم خونه مامان جونا هم نديده بودي، برام جالب بود که قلم رو برداشتي و روي رنگها کشيدي بعد که آب آوردم گفت...
4 مرداد 1391

بازم یه ماه دیگه

اولين روز هر ماه جديد يعني ماهگرد تولد تو شکوفه گيلاس مامان ... امروز بيست و شش ماه از تولدت ميگذره دلبندم، بيست و شش ماه به سرعت برق، به سرعت باد ... امروز دومين روز از ماه مبارک هم هست، ماهي که بند بند وجودت توي دلم شکل گرفت و من بيخبر بودم ... کي فکرش رو مي کردم که امروز اين تمشک کوچولوي من توي ماه مبارک با دستاي کوچولوش بخواد خوراکي دهنم بذاره و وقتي براش توضيح ميدم که تا افطار بايد صبر کنم بپرسه "چند ساعت مونده" و براي لحظه ي افطار مدام عقربه هاي ساعت رو نگاه بکنه و بپرسه "مامان، شده؟" نازنينم اين روزا بيشتر سي دي کلاه قرمزي رو نگاه مي کني که بيشتر ديالوگ هاش رو حفظي، وقتي براي بابا اين شعر رو ميخوني تو چشماش شادي واقعي رو ميشه ديد .....
1 مرداد 1391