نيكانيكا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
كيانكيان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

زندگي مامان و بابا

یارب نظر تو برنگردد ...

تولدت مبارک

جشن دومين سال تولدت رو خونه ي مامان جون(خودت ميگي خونه ي مامان جون نه آقا جون) گرفتيم، مثل آخر هفته ها يا مهموني نوروز خاله ها و دايي ها و مامان بزرگ هم بودن ... مامان جون زحمت شام رو کشيد و بقيه هم براي نصب تزيينات خيلي کمک کردن مخصوصاً خاله معصومه و رامين و امين ... اون روز سرکار بودم و ماشینمون هم صبح خراب شد، دنگ و فنگی داشتیم، من و تو با آزانس رفتیم خونه مامان جون و بابا هم راهی تعمیرگاه شد که شب برای آوردن کیک برسه ... خونه مامان جون خيلي وقت نيست رنگ شده سعي کردم تزيينات رو جوري درست کنم که اگه نشد به ديوار بزنيم هم باز بشه استفاده کرد، دلم ميخواست يه خونه داشتيم که براي تولدت همه جا رو تريين مي کردم و همه رو هم دعوت ... شب خيلي خو...
2 خرداد 1391

امروز روز توست ...

نازنینم، بهترینم، امروز روز توست ... صبح جمعه از خواب بیدار شدم، نماز خوندم، گفته بودن سوره انشقاق بخونم، دعا کردم برای سلامتی تو که هنوز توی وجودم بودی، خدایا به بزرگیت قسم همه چیز به خیز بگذره، شاد و خندون بودم وقتی پا توی بیمارستان گذاشتم، این باعث تعجب بقیه هم بود، خودمم تعجب میکردم انگار نه انگار مادری هستم که وقت به دنیا اومدن فرزندشه ... تمام لحظه لحظه ی اون روز رو توی سررسیدم نوشتم ... شاد و خندون بودم، لحظه ها سپری شد، اشک اومد، درد اومد، بغض اومد، فقط می گفتم خدایا ... یا خدا ...،، عقربه های ساعت به دنیال هم اما نه مثل همیشه، زمان به کندی سپری میشد، ناگهان درد رفت و گم شد و لذت مادر شدن در میان اشک شو...
31 ارديبهشت 1391

يه روز خوب

امروز یکشنبه ست درست یک هفته مونده به تولدت نازنینم ... از اداره که تعطیل میشم میرم سبزی فروشی و یه مقداری باقالی و نخودفرنگی تازه و اسفناج میخرم نیکا خونه مامان جون پریه و قراره امشب برای دادن کادوی روز مادر بریم اونجا، چون دیشب همه خونه مادربزرگ جمع بودن فرصت نشد هر دوجا رو یه شب بریم، مثل همیشه با دیدنم ذوق می کنه و اول میره قایم میشه و خودشم داد میزنه "نیکا تجاست؟" تا باهام قایم موشک بازی بکنه مثل همیشه با دیدنش بعد از یه روز کاری یه دنیا طراوت و تازگی میریزه توی قلبم، تند و تند کارایی که کرده رو برام میگه، قاطی پاتی، دفتر نقاشیش رو ورق میزنه و بهم نشون میده که نی نی کشیده و شمع و منتظره من شمع رو فوت کنم اونم تندی بگه "مامان عکسه"، بعد...
25 ارديبهشت 1391

تقدیم به مادرم

مادرم ای بهتر از فصل بهار مادرم روشن تر از هر چشمه سار مادرم ای عطر ناب زندگی مادرم ای شعله ی بخشندگی مادرم ای حوری هفت آسمان مادرم ای نام خوب و جاودان مادرم ای حس خوب عاشقی مادرم خوشتر ز عطر رازقی مادرم ای مایه ی آرامشم مادرم ای واژه ی آسایشم مادرم ای جاودان در قلب من مادرم ای صاحب این جسم و تن مادرم می خواهمت تا فصل دور مادرم پاینده باشی پر غرور مادرم روزت مبارک ناز من مادرم تنها تویی آواز من نمیدونم شاعر این شعر کیه اما هر کی هست دستش درد نکنه، همیشه نوشتن از تو برام سخت بوده آخه واژه ای نیست که لایق تو باشه به خدا، همیشه سایه ت بالا سرمون باشه، همیشه استوار باشی مادر عزیزم ... دختر نازنینم می خوام هیچ وقت زحمات مامان جونات رو فرا...
23 ارديبهشت 1391

اردی بهشت

اين روزها که خيلي هم زود داره ميگذره، داريم خودمون رو براي جشن تولد دو سالگي شما نفس مامان آماده ميکنيم؛ ارديبهشت ماه يکي از ماههاي زيباييه که تولد تو و بابايي و خاله نرگس توش اتفاق افتاده، هر سه براي من خيلي عزيزيد ... يادمه وقتي آخرين روز ارديبهشت به دنيا اومدي خاله نرگس خيلي شاد و خوشحال بود که تو هم ارديبهشتي شدي آخه طبق محاسبات پزشک روز تولدت اول خرداد بود ولي شما نازنين مامان در يک روز جمعه مصادف با سي و يکم ارديبهشت ماه قدم رو چشماي من گذاشتي و موهبت مادر شدن رو نصيبم کردي؛ خدايا شکرت که فرشته کوچولوي من داره ميره که دومين سال زميني شدنش رو جشن بگيره و توي اين دو سال تنها تو بودي که پشت و پناهش بودي، بازم يار و ياورش باش، هميشه حامي و...
20 ارديبهشت 1391

وابستگی

دختر کوچولوی مامانی من، درست بیست و سه ماه و شش روز شیر مامان رو خوردی و از روز ششم به بعد با گذاشتن چند تا خال کوچولوی سیاه با روان نویس کنار یکی از می می ها، گفتی "می می مریض شده" و دیگه حتی دلت نمیخواست یه بار دیگه ببینشون ... الهی من فدای اون چشمهای قشنگت بشم، اصلاً باورم نمیشد جدایی از می می رو اینجوری تحمل کنی، عکس العملت واقعاً برام غیر قابل باور بود. بغض می کنم وقتی فکر میکنم دیگه بهانه ای برای اینکه هر روز چند بار سفت توی بغلم بچسبی رو دارم از دست میدم ... بیش از یک هفته بود که ذهنت رو برای جدا شدن از می می های دوست داشتنی آماده کرده بودم و حرف ها و قصه های بزرگ شدن بچه ها و قوی شدنشون و ترک می می رو بارها و بارها از زبان خودت ...
9 ارديبهشت 1391

زندگی من

دختر خوشگلم، امروز آخرین روز فروردین سال نود و یکه و در واقع اولین ماهگرد تولدت در سال جدید، توی این یک ماه اول سال هر روز صبح که می خواستم برم اداره چند قطره از اون اشکای طلاییت برای اینکه مانع رفتننم بشی ریخته، به جز دیروز که با همه ی روزای دیگه فرق داشت و من و تو تنها خونه ی خودمون بودیم چون بابا ماموریته و صبح با هم از خواب بیدار شدیم و قدم زنان رفتیم خونه مامان جون پری و من رفتم سرکار و تو هم شاد و خندون رفتی پی نی نی و صورتی و نقاشی ... چند روزی بینهایت اصرار داشتی ببریمت سرسره بازی و صبح با گریه می خواستی من نرم سرکار و ببرمت سرسره بازی، جالبه هر وقت هم بردمت برای برگشتن به خونه بازم شاکی بودی هرقدر هم که بازی می کردی، یادمه اوایل وقت...
31 فروردين 1391

هايپر استار

روز پنجشنبه سه تايي رفتيم هايپراستار خليج فارس که چند روز بود افتتاح شده بود و خيلي شبيه فروشگاههاي خارجي مخصوصاً اوشام بود که من خيلي دوست داشتم ... حتي انگار معماريشم شباهت زيادي به اوشام داشت و حتي تقسيم بندي طبقات براي تفکيک اجناس، براي خريد نرفته بوديم و چرخ زديم اما تزيينات بادکنکي که خيلي هم زياد بود براي شما نازگلک مامان خيلي جذاب بود و چند بار هم بهم گفتي که بادکنک مي خوام رنگ بادکنک ها رو مي گفتي و به منم نشون ميدادي : نارنجي، زرد، بنفش، سياه، صورتي ... همين طورم آب نماها رو که رنگ چراغای زیریش عوض می شد و حالت بخار آب هم می گرفت خیلی مورد علاقه ت بود، یه کمی هم توی به قول اونوری ها شقییو نشستی که ابعادش به نظرم خیلی بزرگ بود ... ا...
29 فروردين 1391

خاطرات نوروزي

روز اول سال که براي ناهار خونه مامان جون دعوت بوديم، زمانيکه رسيديم اونجا همه جمع بودن، باران تيپ زده بود و مي خواست يه عيد ديدني بکنه و راهي بشه به سمت خونه مامان جون پدريش؛ باباي رامين براي تو و باران لنگه ي اون خرس چاقي که دايي محسن واسه تولد يکسالگيت خريده بود رو عيدي آورده بود، يه خرس سفيد که خاله معصومه اينا گفته بودن چون نيکا وسايلش رو تميز نگه ميداره واسه نيکا و اون يکي هم زرد رنگ بود که واسه باران بود بعد که من گفتم نيکا مثل اون سفيده رو داره، گفتن پس زرده رو بردارين اما شما اصلاً قبول نکردي و چون از اول گفته بودن سفيده براي نيکاست و زرد براي باران، وقتي زرده رو برداشتم گفتي نه اين واسه بارانه ... کنار سفره هفت سين مامان جون نشسته ب...
23 فروردين 1391

استخر توپ

ظهر روز سوم سال جديد يعني روزي که خونه مامان جون پري براي شام دعوت بوديم شما نازگلک رو برديم پارک وليعصر که خيلي هم فاصله اش ازمون دور نيست اما از اون پارک هاييه که توي نوروز غلغله ميشه آخه به همه جا از جمله حافظيه و سعديه و بازار وکيل نزدکيه ... از ديدن اونهمه چادرهاي مسافرتي رنگ و وارنگ خيلي به هيجان اومده بودي ... گهگاه هم به لبخندهاي مسافرايي که شما خوش تيپ کوچولوي مامان رو ميديدن توجه مي کردي و با ناز و لبخند جواب ميدادي ... بابا براي اون حيوونايي كه روي يه صفحه گردون ميچرخن که نميدونم اسم بازيشم چيه بليط گرفت و شما سوار آقا فيله شدي اما چون دو سه تا بچه ديگه که سوار بودن گريه کردن و اومدن پايين شما هم اعتراض کردي و گفتي بغلم کنيد ؛ بعد...
20 فروردين 1391