نيكانيكا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره
كيانكيان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

زندگي مامان و بابا

یارب نظر تو برنگردد ...

موضوع عکاسی : پا

خیلی وقت بود میخواستم این عکسا رو بذارم تو وبلاگت، عکسایی که علاقه و کنجکاویت رو نسبت به دوربین نشون میده، و در واقع همینم باعث انهدام دوربین و نهایتاً بی دوربینی مون شد، این عکسا گلچینی از هنرنمایی های شما دلبند مامانه که موضوعشون واحد بود قربون عکس انداختنات بشم من ... ...
8 تير 1392

مثل ضد آفتاب

گفتم توی اولین پست خردادیم یه کمی از این روزها بنویسم ... روز سه شنبه این هفته بعد از ظهر نخوابيده بودي و وقتي آوردمت خونه چون ميدونستم بهانه هات مال خوابته که سر وقتش نکردي و حسابي خسته هستي، بغل گرفتمت و گفتم ميخوام مثل وقتي کوچولو بودي روي شونم بخوابي و شروع کردم برات تعريف کردم که چطوري اون موقع ها وقت خوابيدنت سرت رو ميذاشتي رو شونم و با لالايي من تو هم آواز مي خوندي تا خوابت ببره، خيلي خوشت اومده بود و با اينکه گيج خواب بودي بازوهام رو نوازش ميکردي و ميگفتي مامان من شما رو خيلي دوست دارم ... هر مادري مي فهمه چه لذتي داره شنيدن اين جمله از زبون دخملت سه سالت ... وقتي خونه رو به هم ميريزي در کنار به هم ريختگي هاي اين روزها که هر روز تا ...
9 خرداد 1392

تولدت مبارک سه ساله ی من

شیرینم، امروز درست سه سال از بهار زندگیت می گذره شکوفه قشنگم ... سه ساله که زندگی من و بابا با عطر نفس های تو آمیخته شده گل بهاری من ... سه ساله که اسم قشنگت تو شناسنامه قلبم حک شده و همه جا با خودم میبرمش پاره تنم ... سه ساله که با قدمهای کوچیکت خیر و برکت زندگیمون رو چند برابر کردی فرشته آسمونی ... سه ساله که با بند بند انگشتای ظریفت موسیقی محبت و عشق برامون مینوازی عشقم ... دختر نازم انتظار لحظه تولدت برام شیرین و پرخاطره ست، سه ساله که تقویم سال نو رو که میگیرم اول روز تولد تو رو پیدا میکنم ... خدای بزرگ و مهربونم فقط تو میدونی توی دلم چی میگذره، گفتنی ها زیاده و قلم من از نوشتن عاجز ... سه ساله که بهم یه امانتی عزیز دادی و میدونم کوتاهی...
31 ارديبهشت 1392

بی دوربینی

داریم به روز تولدت نزدیک میشیم دلبندم توی این اردیبهشت دوست داشتنی اتفاقهای زیادی افتاد که من فرصت نکردم اینجا ثبتشون کنم ... اینها دقیقاً آخرین عکسایی هست که با دوربینمون گرفتی و موقع خاموش کردنش لنزش رو فشار دادی که گیر کرد و اینطور که معلومه قابل درست کردن با هزینه کمی نیست و به همین دلیل فعلاً موندیم بی دوربین و لحظه هایی که از دست میره و من دلم میخواد ازت عکس و فیلم بگیرم البته با موبایل کم و بیش میگیرم اما خوب دیگه مثل دوربین نمیشه گلم ... این سرگرمی جدید اختراع شما با مهره های اتللو هست اونطرفم معلومه که منو واداشتی برات کیتی های رنگ و وارنگ بکشم ... این عکسا هم مربوط به دیدارت با حلما گلی و الین عزیزم هست که دیگه عکسا از...
26 ارديبهشت 1392

اردیبهشت

امروز اولین روز اردیبهشته، روز بزرگداشت سعدی و اولین روز ورود تو به سی و شش ماهگی، وای خدای من درست یک ماه دیگه سه ساله میشی قند عسلم ... چند تا اتفاق بود که دلم ميخواست اينجا ثبتش کنم تا همیشه به یادم بمونه: شبي که خونه دايي بابا مهموني عيد دعوت بوديم به يه اسباب بازي که خرس کوچولوي دوچرخه سواري بود خيلي علاقمند شدي، اين اسباب بازي رو وقتي بهانه جو شده بودي به خاطر دستشويي که داشتي و تو مهموني ها و جاهاي عمومي معذبي و خودت رو نگه ميداري زن دايي بهت داده بود که آروم بشي البته اين اتفاق نيفتاد تا وقتي راضی شدی بری دستشويي، ولي اون اسباب بازي همچنان تا آخر مهموني دستت بود و اسمشم گذاشته بودي دوچرخه اي، مهموني که تموم شد داشتم لباسات رو تنت مي...
1 ارديبهشت 1392

قورباغه سبز ایران

تا وسایل حمام رو آماده کنم و حوله ها رو بذارم، وان دوران نوزادیش رو پر از آب کرده و قورباغه قرمز رنگی که سر شامپو قورقوری بوده و لنگه سبزشم داره که مال بدنه رو توی اون وان گذاشته و مشغول شستنشه ... در حمام بازه و من در رفت و آمد و مرتب کردن خونه که در نهایت برسم به خانوم خانوما قبل از اینکه خسته بشه، همینطور که قورقوریشو می شوره شروع میکنه به قصه گفتن(هر جمله رو هم با یه جمع کردن آب دهن و قورت دادنش و تاق درآوردن صدای دهنش تموم میکنه )  : "یکی بود یکی نبود ... یه قورباغه ای بود که بچش تو دلش بود ... يه خانوم مرغه بود که زیر تخماش بود"  (یعنی تخماش زیرش بود)، "میگفت یک، دو، سه، چهار" (دونه دونه انگشتاشم بالا میاره و به ...
31 فروردين 1392

بهار و دوستان

این پست اختصاصی مربوط به ملاقات بهاری با چند تا از دوستان خوبمونه، دیگه توضیح زیادی هم لازم نداره ... انشالله همشون هرجا که هستن همیشه شاد و سلامت باشن ... نیکا و یکتا در حافظیه لحظاتی بعد از اولین دیدار ... نیکا و یکتا گلی در باغ ملی ... یکتا هم همین دور و وراست ... نیکا و باران و یکتا در مجتمع زیتون ... نیکا و یکتا و باران در پارک شهر ... حلما خانوم ناز که کمی دیرتر به بچه ها ملحق شد و متاسفانه نتونستم عکس زیادی ازش بگیرم ... اینو هم نیکا از حلما گلی گرفته ... یکتای ناز که تو قایق سواری افتخار نداد و همراهیمون نکرد ... امیدوارم همیشه تن درست و سلامت باشید و بازم بتونیم روزهای قشنگ با هم بودنمون...
27 فروردين 1392

بیستمین روز

بابا یکشنبه یعنی هجدهم فروردین ماه رفت ماموریت، مثل بقیه وقتایی که میره ماموریت برای خواب با وجود اینکه اذیتی نداری اما مشخصه یه چیزی رو کم داری، این جور وقتاست که میفهمم همون یک ساعت وقتی که بابا هر شب برات میذاره هم واقعاً غنیمته، خدا کنه کارای بابا سبک تر بشه و امسال بتونه بیشتر برات وقت بذاره، خلاصه اون شب رو خوابیدیم و فردا صبحش که میخواستم ببرمت خونه مامان جون کلید در ورودی از دسته کلیدم جدا شد و قصه ای ساخت برامون که برای دوستان تعریف کردم ... قصه روز بیستم فروردین که انقدر حالم رو دگرگون کرد که تصمیم گرفتم نرم اداره و برای اینکه استفاده بهتری از اون مرخصی اجباری ببریم رفتیم دو تا مهد کودک سر زدیم و یکساعتی رو توی مهد اولی که سر کوچه...
27 فروردين 1392

بهار و باران

خاله اینا توی روزهای آخر سال بود که اسباب کشی داشتن به یه خونه دیگه ولی ما هنوز خونشون نرفته بودیم، توی روزهای تعطیل نوروز هم که رفتن جنوب مسافرت و باران خانوم جاش تو روزای عید خالی بود، اما خدا رو شکر که حسابی بهش خوش گذشته بود نازگل خانوم بانمک اینجا آماده شدی بریم خونشون که کاملاً مشخصه چقدر هم ذوق داری ... این خونه هم مثل خونه های قبلی خاله اینا با وجود سادگی، حس بسیار خوشایند زندگی رو داشت و کلی بهمون انرژی داد ... اینجام که دیگه در حال منفجر کردن اتاق باران هستید ... جیگر مهمون نوازیت بره خاله ... باران خانوم در نقش مادر مهربان چادر به سر و کیف به بغل البته با یه بچه دیگه، اون یکی دخترشم که تو استخره وروجک ....
27 فروردين 1392

بازم روزهای بهاری

روز چهارم عید قصد داشتیم با هم بریم آرامگاه سعدی اما اونقدر صف طولانی و شلوغ بود که گفتیم بریم دلگشا بگردیم اونجام باز خیلی شلوغ بود و فقط محوطه اطرافش کمی قدم زدیم و بعد اومدیم فالوده خوردیم و توی پیاده رو کمی بدو بدو کردی و برگشتیم بازم تو همون بلوار نزدیک خونه ... هر روز هم که یکی رو با خودت میاوردی گردش اینجا نوبت حنا خانوم بوده ... بقیه عکسا رو میذارم تو ادامه مطلب گفتم خونمون مار بارون بود امسال ... بفرمایید سیب ... امروزم سارا رو آوردیم گردش ... زباله های تو چمن رو دارین!!! ژست با عینک برای عکس گرفتن ... عینکت رو زدی بالا و داری برا خودت آواز می خونی ... اینم ژست بی عینک ... وسیله های و...
24 فروردين 1392