دلتنگی
امروز از ساعت حدود سه صبح بيدارم، يعني در واقع نيمه بيدار، بابا بيشتر از من نياز به خواب داره چون شب قبل هم خوابش نبرده، دختر کوچولوي دو ساله نميدونم بد خواب شده، چي شده، بيدار شده و همش مي گه "بريم پيش باران"، ميگم ميريم خورشيد درآد ميريم، گريه مي کنه و باز تکرار مي کنه "بريم پيش باران" ... ماساژش ميدم، قصه ميگم، هر کاري به ذهن ناقصم ميرسه انجام ميدم اما از خواسته ش کوتاه نمياد، بهونه هاي جديد مياره "چراغ سفيده رو روشن کن" ... "نمي خوام بخوابم" ... "بابا نياد" و و و و .... خدا چقدر دلم ميخواد بخوايم، خواب رو دور مي کنم و شروع مي کنم قصه ي خاله سوسکه رو براش ميخونم(قصه ي اصلي رو به تازگي براش گفتم، اون خاله سوسکه ي من درآوردي نه)، &nb...








