آبرنگ
بيش از سه هفته ست که برات آبرنگ خريدم، مثل خيلي وقتا اين كادو جايزه ي دختر خوب بودنت بود مثل هميشه کلي خوشحال شدي از گرفتن جايزه مثل هميشه براي بازکردن و ديدن جايزت طاقت نداشتي مثل هميشه چشمات برق ميزد و هيجان داشتي گفتم مامان صبر کن دستمال برات پهن کنم، دستمال که پهن شد تندي نشستي آبرنگ رو باز کردي و قلم رو کشيدي روي رنگا و گفتي نميشه، گفتم صبر کن برم برات آب بيارم و يادت بدم ... تا به حال آبرنگ نداشتي، البته جرقه ي آبرنگ از اونجايي خورد که آبرنگ هديه آبجي معصومه رو که مربوط به سال اول راهنماييم بود رو توي کشوي ميزم ديدي و تا اونجا که ميدونم خونه مامان جونا هم نديده بودي، برام جالب بود که قلم رو برداشتي و روي رنگها کشيدي بعد که آب آوردم گفت...









