يه روز خوب
امروز یکشنبه ست درست یک هفته مونده به تولدت نازنینم ... از اداره که تعطیل میشم میرم سبزی فروشی و یه مقداری باقالی و نخودفرنگی تازه و اسفناج میخرم نیکا خونه مامان جون پریه و قراره امشب برای دادن کادوی روز مادر بریم اونجا، چون دیشب همه خونه مادربزرگ جمع بودن فرصت نشد هر دوجا رو یه شب بریم، مثل همیشه با دیدنم ذوق می کنه و اول میره قایم میشه و خودشم داد میزنه "نیکا تجاست؟" تا باهام قایم موشک بازی بکنه مثل همیشه با دیدنش بعد از یه روز کاری یه دنیا طراوت و تازگی میریزه توی قلبم، تند و تند کارایی که کرده رو برام میگه، قاطی پاتی، دفتر نقاشیش رو ورق میزنه و بهم نشون میده که نی نی کشیده و شمع و منتظره من شمع رو فوت کنم اونم تندی بگه "مامان عکسه"، بعد...








