بازی زمونه
خیلی زمان گذشته، بدقولی کردم، میدونم، قرار گذاشته بودم خیلی زودتر از اینا برات بنویسم نازنینم ... فکر کردم عنوان پستم رو چی بذارم، یاد بازی زمونه افتادم که یادمه درست بیستم مرداد بود که توی یه بازی بلند بلند می گفتی : لالای لالای می چرخم ... دور خودم میچرخم ... تو بازی زمون دارم می چرخم .... (این ترکیب بازی زمونه رو توی شعرهای یکی از سی دی هات شنیده بودی) الهی قربونت برم که مامان حسابی گرفتار بازی های رنگارنگ این زمون شده و در ضمن حسابی بدقول ... نازدونه قشنگم! خيلي زمان گذشته و چه زود گذشته و چه خوب که گذشته چون روزهاي سخت زياد داشتيم، بستري شدن خاله معصومه توي بيمارستان، دردسرا و مشکلات ايمان با نادونيهاش و گرفتاريهايي که همه خونوا...
روزت مبارک عسلم
خداوند لبخند زد دختر آفریده شد! لبخند خدا روزت مبارک روز دختر بر همه دختران گل سرزمینم مبارک باد
بعد از ماه مبارک!
مدتیه کارام خیلی خیلی زیاد شده و اصلاً فرصت نمیشه به وبلاگت سر بزنم نازنینم ... یادمه دفعه قبل یعنی بعد از ماه مبارک می خواستم در مورد سی و هشت ماهگیت بنویسم که اصلاً وقت نشد؛ فصل جدیدی توی کارهای ادارم شروع شده و تغییرات زیادی رخ داده که انقدر ازم انرژی می گیره دیگه زمان رو گم میکنم، شمام به خوبی متوجه این تغییرات شدی و حتی امروز صبح به بابا شکایت کردی که مامان چرا اینقدر دیر میاد خونه (بمیرم برات من شرمندم مامان جون) این چند خط رو درست بعد از ماه رمضون نوشته بودم که مثلاً وبلاگت رو آپدیت کنم که متاسفانه نکردم : دختر قشنگ سي و هشت ماهه من، يک ماه از ورودمون به خونه جديدمون مي گذره يک ماهي که با شروع ماه مبارک رمضان روزهاي قشنگي برامون رق...
ماه مبارک
اين ماه رو هميشه دوست داشتم از بچگی، از همون وقتی که حتی روزه هم نمیگرفتم اما عاشق وقت افطار و نشستن کنار سفره سحری بودم، همون روزهایی که به عشق این ماه یه نصفه روز رو مثلاً روزه کله گنجشکی میگرفتم و چشمم دنبال رنگینکی بود که گردو قلنبه ترش کرده بود ... یادش بخیر چقدر ماه رمضون گذشته و من هر سال فکر میکنم به کسایی که سال قبل آخرین ماهی بود که روزای ماه رمضون رو حالا یا با روزه یا بدون روزه گذروندن و خدا رو شکر می کنم که بازم یه ماه رمضون دیگه توان روزه داری بهم داده، خدایا ممنونتم ... این ماه خیلی دوست داشتنی تر شد برام چون خدای مهربون تو دختر خوبم رو توی همین ماه مهمون دلم کرد و سه سال اول زندگیت شب قدر من و بابا نذر داشتیم ....
ای دنیا ...
دنیای ما آمیزه ای از غم و شادیه و به هیچ کدوم نمیشه دل بست ... چهل روز پیش بود که وقتی داشتم شیرینی تولد دختر همکارم رو میخوردم اس ام اس دردناک مرگ دوستم رو گرفتم که بر اثربیماری فوت کرد و شیرینی تو دهنم تلخ تلخ شد، رقیه عزیزم روحت شاد باشه حیف که خیلی زود رفتی ... خیلی سخته باور یه زندگی تازه دور از درد و رنج های دنیایی و شیرینی مرگ؛ من هنوز به اون بلوغ نرسیدم که اینطور فکر کنم ... آه از گرگ عجل که چه زود سایه شومش را بر گل باغ برافراشت و چه آسوده تو رفتی و ندیدیم که بودی زانکه آرام تر از باد بهاری در زمستانه زمانی رفتی پر پرواز تو را تا به خدا خواهد برد و تو در آغوشش تا ابد خواهی ماند منزل تازه مبارک بادت خانه ای جنس بلور باغچه هایی ن...
یک حس خوب
خونه نو
روز سه شنبه مصادف با نيمه شعبان اسباب کشي کرديم به "خونه نو" اسمي که از همون مراحل ساخت و تاسيسات اين خونه روش گذاشته بودي و خيلي مي پرسيدي که کي ميريم خونه نو، وقتي براي اولين بار بهت گفتم که خونه اي که الان توشيم مال ما نيست خيلي ناراحت شدي و گفتي واسه خودمونه اما با توضيح قانع شدي و ديگه خودت به همه مي گفتي که اينجا واسه صابخونه ست و نبايد ديواراش رو کثيف کنم (حالا ديگه نميدونم قراره تو خونه نو ديواراش رو کثيف کني يا نه!!!!) اسباب کشي با بدقولي و اذيت بار بري اول و نهايتا توسط باربري دوم انجام شد و خوب خرابيهاي گريز ناپذيري هم داشت که راجع بهش هيچي نگم بهتره چون خيلي اعصابم رو به هم ميريزه اين مساله (راست میگن که سه بار اسباب کشی م...
جشن نیمه شعبان
غروب بود وسط جمع کردن وسايل گفتم ميخواي ببرمت جشن، که گفتي: "آره ميخواي خوابالو رو هم ببريم؟ " منم گفتم اگه دوست داري ميبريمش ... کار اتاقت که تموم شد، رفتيم جشن نيمه شعبان (همراه با خوابالو در کالسکه ) که از بس طولش دادن با برنامه هاي مقدماتي، گفتي "پس چرا جشن شروع نميشه" و ديگه به اين نتيجه رسيدي که "برنامش شاد نيست" و بلند شديم رفتيم با هم شيريني فروشي دلخواهت که عاشق ویترین کیک های تولدش هستی ... آخه چند شب قبلش که جشن میلاد امام حسین توی همین محله برگزار شد خیلی شاد بود و پر از آتیش بازی و موسیقی شاد که تو خیلی سر ذوق اومده بودی و اینجا هم همش منتظر یه برنامه شاد حسابی بودی (یاد بچگی هام بخیر که یکی از بزرگ ترین و...
ماهی که گذشت
این پست رو با خاطره خوب روز تولدت شروع می کنم و بعد میرم سراغ خاطرات ماهی که گذشت ... برای تولدت امسال به دلیل شرایطی که توش بودیم، هیچ برنامه ای نداشتیم ولی برای شاد کردن یه دختر خانم گلی مثل تو نیاز به هیچ برنامه ریزی خاصی نیست، لباس زنبوری سال قبل، یه دسته بادکنک که به ماشین بسته شد، یه کیک از یخچال قنادی، چند تا شمع و فشفشه، و دو تا کادوی کوچولو از طرف من و بابا ... از طرف بقیه هم حسابی عروسک بارون شدی ... دوربین نداشتیم و فقط چند تا عکس و فیلم هست که بابا گرفته، اما مثل همیشه از باز کردن کادو و فوت کردن شمع نهایت لذت رو بردی بهترینم ... ..............................................................................









