نيكانيكا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره
كيانكيان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

زندگي مامان و بابا

یارب نظر تو برنگردد ...

نانوشته ها

اين روزها به سرعت داري توي صحبت كردن پيشرفت مي كني، يعني در واقع به طرز عجيب و خيلي مشهودي از وقتي وارد هفده ماهگي شدي حرف زدنت پيشرفت كرده و روز به روز با شيرين زبونيهات دل مامان و بابا و بقيه رو آب مي كني ... بابا كه از راه ميرسه تند و تند ميگي بابا عبض يعني بابا لباسات رو عوض كن همچينم ابروهاتو در هم ميكشي انگار اصلا از اون وضعيت بابا خوشحال نيستي، در واقع هم خوشحال نيستي و مي خواي بابا زودتر عبض كنه و بياد باهات بازي كنه و دگاشي بتشه و داداش بتشه .... بابا پمان بزنه دردن، اين كار هم بعد از عوض كردن لباس بايد انجام بشه يعني بابا به گردنش پماد بزنه ( گردن بابا مدتيه دچار حساسيت شده ) صبح كه بابا از خواب بيدار ميشه دستش رو ميذاره به پيشونيش...
17 آبان 1390

مهمان افتخاري

روز چهارشنبه بيستم مهر ماه كه روز بزرگداشت حافظ هم بود، من و بابايي دعوت شديم كه تعدادي از مهموناي اداره رو براي بازديد از تخت جمشيد و يه كمي گشت و گذار همراهي كنيم، البته من خيلي دلم نمي خواست برم چون هم كلي كار سرم ريخته بود و هم شما نازگلك كمي سرماخورده بودي، اما بابا گفت چون اون تيم يه خانوم همراهشونه بهتره منم برم كه اون طفلي تنها نباشه، خلاصه قرار شد بريم و چون كار تا بعد از ظهر طول مي كشيد من زودتر اومدم خونه كه تو رو هم حاضر كنم و با خودمون ببريم، خيلي جالب بود كه مثل هميشه غريبه ها رو اول با ترديد نگاه كردي اما يه كمي كه گذشت از اونجا كه همه حالت رسمي داشتن و سعي مي كردن اين حالت رو حفظ هم بكنن و به همين دليل با تو سر به سري نم...
24 مهر 1390

روز جهاني كودك

روز جهاني كودك به همه كودكان كه فرشته هاي روي زمين هستند مبارك باشه، دختر قشنگم اين روز بر تو هم مبارك باشه نازنينم به اميد روزي كه هيچ كودكي مورد ظلم و ستم قرار نگيره، هيچ كودكي مورد بي عدالتي زمانه قرار نگيره  راستي قبل از اينكه تو بيايي من روز كودك رو به بابايي تبريك مي گفتم كلي با هم مي خنديديم، آخه يادمه خيلي هم بزرگ بوديم و مامان بهمون روز كودك رو تبريك مي گفت ... ...
16 مهر 1390

روز دختر نازم

امسال روز دختر يعني سالروز تولد حضرت معصومه، تو دختر ناز خونواده بودي كه همه بهت تبريك گفتن نفسك ... اينم يه شعر كادوي مامان به دختر نازم : دخترا سيب گلابند مثل برفند مثل آبند برف جاده گل و خاکه آب چشمه اما پاکه دخترا شاخه نباتند چشمه ي آب حياتند يه اس ام اس بامزه براي تبريك روزت‌ : اميدوارم مثل حنا با مسولیت مثه کزت صبور مثه ممول مهربون مثه جودی شاد و سر زنده و مثل سیندرلا خوشبخت باشی ! میشــــه اسـم پاکتو رو دل خـــــدا نوشت میشه با تو پر کشید تــــوی راه سرنوشت میشـــه با عطـر تنت تا خــــود خـدا رسید میشــه چشــم نازتو رو تن گلهــــا کـشید دختر نازنينم روزت مبارك (روز ياسي عزيزم و باران گلم هم مبارك باشه...
7 مهر 1390

سلام هفده ماهگي

نازنينم 16 ماه از زندگيت گذشته و قدم در ماه هفدهم گذاشتي، فكرش رو كه مي كنم خيلي زود گذشته اما خدا رو شكر كه خيلي خوب گذشته. قد كشيدي و بزرگ شدي ها نفسك، به جرات مي تونم بگم حرف مي زني، آخه منظور خودت رو با كلمه هايي كه بلدي مي گي و هر چي هم ميشنوي تكرار مي كني حتي اگه نگي توي يه موقعيت ديگه به زبون مياري، چند روز پيش باز منتظر برنامه هاي بي سان فيلم بوديم كه خيلي دوست داري، اما هنوز شروع نشده بود، يه برنامه اي داره كه آرايش خانوما رو نشون ميده نميدونم بانوي ايرانيه فكر كنم من زده بودم اون كانال كه ناناي تولد شما شروع بشه ، ديدم يه خانوم آرايشگر مشغول آرايش يه مدل شد و خدا وكيلي انقدر بد مدل رو درست كرد كه بدون آرايش به مراتب بهتر بود منم نت...
3 مهر 1390

باغ

روز پنجشنبه 24 ام شهريور به همراه خانواده هاي سه تا دايي بابا و مامان جون و عمو آرش رفتيم باغ، ن اولين باري بود كه اينجوري به همراه تو ميرفتيم باغ ... سيزده بدر هم كه همه از  يك روز قبل رفتن، ما فرداش رفتيم آخه اون موقع تو تازه ده ماهت بود و ما هم كه حساس كه بچمون اذيت نشه، اين بار هم من دوست داشتم از صبح بريم و شب نمونيم اما بابا گفت ميريم اگه نيكا اذيت شد برتون مي گردونم كه شب نمونيم، منم كلي وسايل برات برداشتم و سوپ درست كردم و شام و ناهار فردا، و خلاصه عازم شديم، تفريح خوبي بود اما اون شب تا صبح پشه ها ماماني رو بلال كردن، من نمي دونم چرا زورشون فقط به من رسيده بود و اصلا يه نيش كوچولو هم نصيب بابايي كه درست كنار من خوابيده بود نشد ...
3 مهر 1390

متولد ماه ارديبهشت

روز بيستم شهريور ماه بود، روز قرار ملاقات سالانمون كه امسال به جاي شانزدهم افتاده بود به بيستم، از عصر روز قبلش كمي سرماخورده به نظر ميرسيدي، دلم نميومد صبر كنم ببينم بهتر ميشي يا نه، چون چند روز قبلترش هم دو روز تب كردي و بعدش خوب شدي البته همون دفعه هم بردمت دكتر، و يه روز هم مرخصي گرفتم و پيشت موندم گرچه دكتر خودت نبود ... صبح از دكتر خودت وقت گرفتم، چون بايد صبح ها براي عصر وقت بگيري، گفتم وقت رو گرفته باشم حالا اگه خوب بودي كه نميريم و ميريم ملاقات دوستان ديرينه باغ ارم، توي بيمارستان دنا يه غرفه داره كه كتاب و بازي مي فروشه، مثل هميشه قدم زنان بين كتابا گردش كردي و چند تايي رو برداشتي، بين كتابا يه مجموعه ...
29 شهريور 1390

حيف كه عمه نداري ...

ديشب براي ديدن مهموناي مامان جون پري رفتيم خونه بابا رضا، قرار بود شب قبلش بريم اما خوب جور نشد براي اينكه شما عسلك مامان از وقتي از خونه مامان جون برگشتي نخوابيدي و ساعت 8 ديگه بيهوش شدي چون سرما خورده هم بودي و ديگه مي دونستم اگه بيدار بشي بيحوصله هستي، تا صبح هم بيدار نشدي جز براي خوردن دارو و شير، اينجوري شد كه نرفتيم خونه آقا جون، اما ديشب كه رفتيم تو براي اولين بار صدف كوچولو نوه عمه ي بابا رو ديدي كه انقدر وقت كم بود و حواسم پرت شد يادم رفت يه عكس دو نفره ازتون بگيرم. صدف نازنازي يازده ماهشه و چون توي جمع شلوغي كه برخي برات غريبه و بعضي آشنا بودن ديديش قبل از اينكه از ديدن يه ني ني ذوق زده بشي و بدوي به سمتش دچار استرس جمع شدي، طوري ...
23 شهريور 1390

صوفي

ديروز رفتيم به اتفاق صوفي توي راه رفتن انقده خوشگل دستت رو زده بودي زير چونت و جلو رو نگاه مي كردي كه خدا مي دونه،وقتي هم ذوقت رو مي كردم و به بابا مي گفتم واي بابا نگاش كنم خانوم خانوما رو ... خودت رو لوس مي كردي و با نكاه لوسي بابا رو نگاه مي كردي رفتيم مجتمع ستاره و براي اولين بار گذاشتمت روي پله هاي پله برقي كه تا پاهات روي اون قرار گرفت شروع كردي آهنگ حركت درآوردن ... قصدمون خوردن يه شام سه نفره بود اما بابا ميل نداشت منم ديدم از بيرون بيشتر كيف مي كني تصميم گرفتيم بگرديم و بعد غذا رو بگيريم و ببريم، بعد از گشت و گذار توي مجتمع و ديدن مانكناي عجيب و غريب كه معلوم بود خيلي برات تماشاييه، رفتيم صوفي غذا رو بگيريم، برعكس هميشه شلوغ ...
19 شهريور 1390