نيكانيكا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
كيانكيان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

زندگي مامان و بابا

یارب نظر تو برنگردد ...

آهويي دارم خوشگله

ديروز وقتي رسيدم خونه مامان جون پري، شاد و خندون دويدي به سمتم و از دستم كيسه اي كه توش پفيلا بود رو كشيدي و گفتي به به ... با همون لحن قشنگ هميشگي، صورتم رو هم نگاه نكردي كه سلام كني، بعد كه پشت سرت وارد سالن شدم برگشتي و با خوشحالي گفتي دَلام يعني سلام، از همون سلام هاي كشدار و ريتميك. ... مامان باز بوكنيم ... مامان باز بوكنيم ... مامان جون داشت بهت سوپ مي داد اما خوب چاره اي نداشتم بايد بسته پفيلا رو باز مي كردم چون دو تا هم بود تند و تند به منم مي گفتي مام بخور ... مام بخور ... توما يعني اينكه اون يكي مال شماست، بخور .... (واژه شما رو براي عروسكاتم استفاده مي كني). مامان جون تعريف كرد كه حدود دو ساعتي خوابيدي، آخه از صبح اصلا نخوابيده بو...
30 آبان 1390

باران خيالي

چند باري دايي علي وقتي خونه مامان جون بودي سر سفره موقع غذا خوردن يا موقع آب خوردن با يه باران خيالي حرف زده بود و مثلاً گفته بود باران آب بخور، نريز روي لباست ... شما هم اغلب كارهايي كه ميخواي انجام بدي رو اول يه دور به صورت امر و نهي به باران ميگي يا اينكه براش سناريو رو با لحن آهنگين وصف مي كني و توضيح ميدي و خلاصه توي عالم خودت با اون باران خيالي عالمي داري كه من و بقيه گاهي مات و مبهوت مي مونيم؛ به خصوص وقتي باران كوچولوي خيالي رو دعوا مي كني يا هشدار مي دي كه اطره (يعني خطره) ... اگه جايي از تن خودت، باران يا من يا حتي نانسي عروسكت بيرون از لباس باشه تند و تند ميگي كه ايشته بوپوش  يا بيبند يعني زشته و بپوشون خودت رو، حتي خانمهايي...
25 آبان 1390

نانوشته ها

اين روزها به سرعت داري توي صحبت كردن پيشرفت مي كني، يعني در واقع به طرز عجيب و خيلي مشهودي از وقتي وارد هفده ماهگي شدي حرف زدنت پيشرفت كرده و روز به روز با شيرين زبونيهات دل مامان و بابا و بقيه رو آب مي كني ... بابا كه از راه ميرسه تند و تند ميگي بابا عبض يعني بابا لباسات رو عوض كن همچينم ابروهاتو در هم ميكشي انگار اصلا از اون وضعيت بابا خوشحال نيستي، در واقع هم خوشحال نيستي و مي خواي بابا زودتر عبض كنه و بياد باهات بازي كنه و دگاشي بتشه و داداش بتشه .... بابا پمان بزنه دردن، اين كار هم بعد از عوض كردن لباس بايد انجام بشه يعني بابا به گردنش پماد بزنه ( گردن بابا مدتيه دچار حساسيت شده ) صبح كه بابا از خواب بيدار ميشه دستش رو ميذاره به پيشونيش...
17 آبان 1390

مهمان افتخاري

روز چهارشنبه بيستم مهر ماه كه روز بزرگداشت حافظ هم بود، من و بابايي دعوت شديم كه تعدادي از مهموناي اداره رو براي بازديد از تخت جمشيد و يه كمي گشت و گذار همراهي كنيم، البته من خيلي دلم نمي خواست برم چون هم كلي كار سرم ريخته بود و هم شما نازگلك كمي سرماخورده بودي، اما بابا گفت چون اون تيم يه خانوم همراهشونه بهتره منم برم كه اون طفلي تنها نباشه، خلاصه قرار شد بريم و چون كار تا بعد از ظهر طول مي كشيد من زودتر اومدم خونه كه تو رو هم حاضر كنم و با خودمون ببريم، خيلي جالب بود كه مثل هميشه غريبه ها رو اول با ترديد نگاه كردي اما يه كمي كه گذشت از اونجا كه همه حالت رسمي داشتن و سعي مي كردن اين حالت رو حفظ هم بكنن و به همين دليل با تو سر به سري نم...
24 مهر 1390

سلام هفده ماهگي

نازنينم 16 ماه از زندگيت گذشته و قدم در ماه هفدهم گذاشتي، فكرش رو كه مي كنم خيلي زود گذشته اما خدا رو شكر كه خيلي خوب گذشته. قد كشيدي و بزرگ شدي ها نفسك، به جرات مي تونم بگم حرف مي زني، آخه منظور خودت رو با كلمه هايي كه بلدي مي گي و هر چي هم ميشنوي تكرار مي كني حتي اگه نگي توي يه موقعيت ديگه به زبون مياري، چند روز پيش باز منتظر برنامه هاي بي سان فيلم بوديم كه خيلي دوست داري، اما هنوز شروع نشده بود، يه برنامه اي داره كه آرايش خانوما رو نشون ميده نميدونم بانوي ايرانيه فكر كنم من زده بودم اون كانال كه ناناي تولد شما شروع بشه ، ديدم يه خانوم آرايشگر مشغول آرايش يه مدل شد و خدا وكيلي انقدر بد مدل رو درست كرد كه بدون آرايش به مراتب بهتر بود منم نت...
3 مهر 1390

باغ

روز پنجشنبه 24 ام شهريور به همراه خانواده هاي سه تا دايي بابا و مامان جون و عمو آرش رفتيم باغ، ن اولين باري بود كه اينجوري به همراه تو ميرفتيم باغ ... سيزده بدر هم كه همه از  يك روز قبل رفتن، ما فرداش رفتيم آخه اون موقع تو تازه ده ماهت بود و ما هم كه حساس كه بچمون اذيت نشه، اين بار هم من دوست داشتم از صبح بريم و شب نمونيم اما بابا گفت ميريم اگه نيكا اذيت شد برتون مي گردونم كه شب نمونيم، منم كلي وسايل برات برداشتم و سوپ درست كردم و شام و ناهار فردا، و خلاصه عازم شديم، تفريح خوبي بود اما اون شب تا صبح پشه ها ماماني رو بلال كردن، من نمي دونم چرا زورشون فقط به من رسيده بود و اصلا يه نيش كوچولو هم نصيب بابايي كه درست كنار من خوابيده بود نشد ...
3 مهر 1390

طوطي خانوم

وسايل پزشكيت رو برميداري، گوشي رو ميذاري به گوشت و سرش رو مي چسبوني به قلبت(حدوداي شكمت)، ميگم قلبت چي ميگه، ميگي توپ توپ توپ آمپول رو از اون ميون بر ميداري و ميگي آمپال ...آمپال و فشارش ميدي و به دست و پاي خودت و عروسكات مي زني ... گوشي تلفن رو بر مي داري چند تا دكمه رو فشار مي دي قدم ميزني و خيلي جدي ميذاري درگوشت و مي گي اَل ... باران ... آره ... دوباره چند تا دكمه دوباره دور اتاق چرخ مي زني و باز اَل ...  بيا ... داره ... و اين كارو بارها تكرار مي كني ... ميگم دست باران چي شده، با نگراني ميگي اُتو ... و دستت رو نشون مي دي ( اين يعني داري خبر از سوختن دست باران با اتو مي دي) انگشت اشارم رو بالا ميگيرم و ميگم به باران بگو باران ا...
7 شهريور 1390

تولد باران

پنجشنبه سوم شهريور تولد باران بود، آخي تولد ياسين پسر ليلا هم بود (الان يادم افتاد) ... روز خيلي خوبي بود و درست مثل سال پيش بارون قشنگي شروع به باريدن كرد درست مثل روز تولد باران .. دخترم نيكا حسابي سنگ تموم گذاشت توي تولد دختر خاله ش و هر چي توي تولد خودش مظلوم و بهت زده بود توي تولد باران رقصيد و مجلس رو شاد و گرم كرد ... خاله تولد بسيار ساده اي گرفته بود و هم مامان هم زهرا هر دو به زحمت افتاده بودن اما خوبيش اين بود كه تجملاتي نبود و همه چيز عالي بود ... يه كارت تولد خوشگل هم خاله نرگس طراحي كرده بود كه خيلي ناز بود و تو خيلي خوشت مياد از اون كارت و تا مي بينيش مي خواي بگيريش ... الان ديگه قشنگ اسم باران رو "باران" صدا مي زني فقط "ر...
5 شهريور 1390

يه روز خوب ديگه

پريشب بعد از افطار بابايي اومد دنبالمون و رفتيم شما يه دوري توي پارك نزديك خونه بزني و هوايي عوض كني آخه بعد از يكسالگي بي نهايت عاشق در در رفتني و اگه يه روز بيرون نري آخر روز هوا تاريك تاريكم كه باشه به در خونه اشاره مي كني و ميگي "بي ييم" ، اين يعني اينكه بريم ... خلاصه رفتيم پارك كودك نزديك خونه و شما كه قبلش هم حموم كرده بودي و مثل هميشه ترگل برگل از خونه بيرون اومده بودي با ديدن پارك با هيجان زياد گفتي "پاي" و سوار سرسره شدي و يه عالمه بازي كردي ، آخراي سرسره بازي هم تنوع ايجاد كردي تو سر خوردن هميشگي و خوابيدي روي سرسره و گفتي حابيد آخه جيگر ماماني شما فقط يك زمان رو بيشتر بلد نيستي بخواي به كسي بگي بخواب مي گي "حابيد" بخواي بگي طرف خ...
23 مرداد 1390