نيكانيكا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
كيانكيان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

زندگي مامان و بابا

یارب نظر تو برنگردد ...

ما و مردم سومالی

هفته پیش داشتم کتابی در مورد گرسنگی در جهان با عنوان "گفتگو با پسرم درباره گرسنگی در جهان"  نوشته ژان زیگلر می خوندم بعضی از وقایع کتاب اونقدر تکان دهنده بود که زمان و مکان واقعه رو از یاد می‌بردم و تصور می‌کردم اتفاقات کتاب باید مربوط به گذشته‌های خیلی دور باشه ولی وقتی چشمم به تاریخ واقعه می‌افتاد اصلاً باورم نمی‌شد که الان گرسنگی این همه به مردم فشار بیاره و من کاملاً ازش بیخبر باشم گرسنگی، قحطی و بچه‌های لاغری که از شدت ضعف و لاغری نمی تونن راه برن از کودکی با آفریقا در ذهنم گره خوردن الان که فکر میکنم،  اون تصاویر هنوز هم تو ذهنم کاملاً شفافن فقط یه مدتی فراموششون کرده بودم سالها بود که به مساله ...
14 شهريور 1390

طوطي خانوم

وسايل پزشكيت رو برميداري، گوشي رو ميذاري به گوشت و سرش رو مي چسبوني به قلبت(حدوداي شكمت)، ميگم قلبت چي ميگه، ميگي توپ توپ توپ آمپول رو از اون ميون بر ميداري و ميگي آمپال ...آمپال و فشارش ميدي و به دست و پاي خودت و عروسكات مي زني ... گوشي تلفن رو بر مي داري چند تا دكمه رو فشار مي دي قدم ميزني و خيلي جدي ميذاري درگوشت و مي گي اَل ... باران ... آره ... دوباره چند تا دكمه دوباره دور اتاق چرخ مي زني و باز اَل ...  بيا ... داره ... و اين كارو بارها تكرار مي كني ... ميگم دست باران چي شده، با نگراني ميگي اُتو ... و دستت رو نشون مي دي ( اين يعني داري خبر از سوختن دست باران با اتو مي دي) انگشت اشارم رو بالا ميگيرم و ميگم به باران بگو باران ا...
7 شهريور 1390

كلاف زندگي

ديروز صبح به سختي از خواب بيدار شدم، آخه شبش تا ديروقت بيدار بودم و داشتم بافتني مي كردم، جالبه نه بافتني تو اين فصل، آدم اسم بافتني رو مياره گرمش ميشه، چيكار كنم ديگه الان ببافم كه تو فصل سرما حاضر باشه ديگه، يادش بخير اولين بافتنيهاي زندگيم رو وقتي تو دلم قلنبه شده بودي بافتم ... هر كي ميديد تعجب مي كرد آخه من اصلاً اهل اين هنرنمايي ها نبودم ... مامان و آبجي ها مي گفتن از كجا بلد شدي، آخه مامانت هنرهاي مورد علاقش اصلاً خانومانه نبوده هيچ وقت، عاشق موسيقي و ورزش و خطاطي و نقاشي بودم ... اما دوران شروع مادر شدنم واقعا مادر شدم، دوخت و دوز و بافتني براي شما شيرين عسل مامان ... پرده اتاق، رو تختي ها، چند تا بالش رنگ و وارنگ كه خودم پنبه گ...
6 شهريور 1390

تولد باران

پنجشنبه سوم شهريور تولد باران بود، آخي تولد ياسين پسر ليلا هم بود (الان يادم افتاد) ... روز خيلي خوبي بود و درست مثل سال پيش بارون قشنگي شروع به باريدن كرد درست مثل روز تولد باران .. دخترم نيكا حسابي سنگ تموم گذاشت توي تولد دختر خاله ش و هر چي توي تولد خودش مظلوم و بهت زده بود توي تولد باران رقصيد و مجلس رو شاد و گرم كرد ... خاله تولد بسيار ساده اي گرفته بود و هم مامان هم زهرا هر دو به زحمت افتاده بودن اما خوبيش اين بود كه تجملاتي نبود و همه چيز عالي بود ... يه كارت تولد خوشگل هم خاله نرگس طراحي كرده بود كه خيلي ناز بود و تو خيلي خوشت مياد از اون كارت و تا مي بينيش مي خواي بگيريش ... الان ديگه قشنگ اسم باران رو "باران" صدا مي زني فقط "ر...
5 شهريور 1390

حرمت

حرمت و احترام هر چيزي بايد به جا آورده بشه من با افراط و تفريط موافق نيستم اما بي احترامي رو هم قبول ندارم روزهاي مبارك ماه رمضان داره خيلي زود مي گذره آدمهاي زيادي به هر دليلي و با هر منطقي روزه نمي گيرن، كاري ندارم اعتقاد هر كسي براي خودش محترمه، دلم گرفت امروز وقتي ديدم بوي تند غذايي كه فكر كنم يه جور ماهي بود كل طبقه رو گرفته بود، توي محل كار، گرچه آدمها بو رو كه قبول، نمي تونن قايم كنن اما دهانهاشونم قايم نميكردن و راحت غذاشون رو مي جويدن و لذت مي بردن نوش جان، گواراي وجود ... اما احترام ماه مبارك چي؟ دلم گرفت، يك چيزهاي خوبي داره معنا و مفهومش رو از دست ميده چيزاي قشنگي براي بچه هاي فردا شايد مثل ما ديگه قشنگ نباشه ... آخه ديگه معنايي ...
2 شهريور 1390

ماه مبارك

روزهاي خوب ماه مبارك داره تند و تند مي گذره، وقتاي اذان و نماز بايد چادر و جانمازت به راه باشه و الا هوار مي كشي كه تادر ... مُه ... يعني چادر، مهر ... براي درخواست مهر اول ميگي مُه و بعدش كف دستت رو تند و تند مي بوسي ... اولين شب قدر تصميم داشتم ببرمت احيا، درست همون شب مامان جون نذري داشت و رفتيم اونجا، قبل از افطار بغلت كردم و با اتوبوس رفتيم اونجا آخه دلت خيلي اتوبوس سواري مي خواست منم سوارت كردم وقتي پياده شديم با حسرت گفتي اتو ... يپت ... بابا داشت ماشين ميشست و بعداً اومد، بوي نذري كه به مشامت خورد بو كشيدي و گفتي به ( از همون به هاي كشيده و غليظي كه گاهي وقتا مي گي )، سر سفره هم ماشالله به به گفتي و پلو خورشت سبزي خوردي، باران كوچولو...
30 مرداد 1390

الاغ بازي

دختر گلم يه الاغ داره كه يادگار آخرين باريه كه با بابا رفتيم بندرعباس، خودش هم بود منتها تو دل ماماني خوش نشسته بود ... اوايل خيلي تحويلش نمي گرفت اما دو سه ماهيه كه اونقدر اين الاغي رو دوست داره كه نگو ... ديشب رفته بوديم يه مغازه لوازم كودك كه اونجا هم يه نمونه ديگه از الاغي نيكا رو داشتن، اتفاقاً الاغه شعر بري باخ كه نيكا هم خيلي دوست داره مي خوند ... بانمك بود ... اينم عكسايي كه گاهي با خشونت و گاهي با محبت با الاغي رفتار مي كنه ... ...
25 مرداد 1390

يه روز خوب ديگه

پريشب بعد از افطار بابايي اومد دنبالمون و رفتيم شما يه دوري توي پارك نزديك خونه بزني و هوايي عوض كني آخه بعد از يكسالگي بي نهايت عاشق در در رفتني و اگه يه روز بيرون نري آخر روز هوا تاريك تاريكم كه باشه به در خونه اشاره مي كني و ميگي "بي ييم" ، اين يعني اينكه بريم ... خلاصه رفتيم پارك كودك نزديك خونه و شما كه قبلش هم حموم كرده بودي و مثل هميشه ترگل برگل از خونه بيرون اومده بودي با ديدن پارك با هيجان زياد گفتي "پاي" و سوار سرسره شدي و يه عالمه بازي كردي ، آخراي سرسره بازي هم تنوع ايجاد كردي تو سر خوردن هميشگي و خوابيدي روي سرسره و گفتي حابيد آخه جيگر ماماني شما فقط يك زمان رو بيشتر بلد نيستي بخواي به كسي بگي بخواب مي گي "حابيد" بخواي بگي طرف خ...
23 مرداد 1390

مامان ...دَدي ... بيشين ...

نازگلكم! اين روزها وقتي صبح از خواب بيدار ميشي سرت رو بلند مي كني و اول با چشمهاي نگران دنبال من مي گردي و مي گي مامان (به قول عمو سامي هنوز يه كمي لهجه چيني داري و كلمه ها رو خيلي تند ادا مي كني) ... بعد من ميگم مامان جان، شما كه صداي منو دنبال مي كني بهم نگاه مي كني و ميگي دَدي ... منم ميگم دَدي و ميام به طرفت بعدش با لحن دستوري بهم ميگي بيشين ... يعني بشين، قربونت برم من توي روز بارها صدام مي كني و لحن صدا كردنت با موقعي كه مي خواي چيزي رو نشنونم بدي و توجهم رو جلب كني فرق داره، خودت ياد گرفتي بعد از گفتن مامان يه مكث ميكني و ميگي دان ... يعني جان ... شايد ده بار از بعد ازظهر تا شب كه بابا برگرده پيشمون ميگي بابا ... يپت (رفت) ... اداره ....
17 مرداد 1390

دامنه لغات دخترم

اين روزا دختر ناز مامان سخت ترين كلمه ها رو تكرار مي كنه، اما مجموعه لغاتي كه با مفهمومشون كاملاً بلده هم خيلي زياده، خلاصه منظورش رو به خوبي ميرسونه و وقتي باهاش صحبت مي كني هم كاملا همه چيز رو درك مي كنه، جالبه كه تازگيها فهميدم خيلي خوب گوش ميده و قانع مي شه مثلا موقع هايي كه بهانه جويي مي كنه و مثلا بي وقت مي خواد كه بره در در اگه ببريش دم در و براش توضيح بدي كه مثلا الان شب شده و وقت خوابه و هوا تاريكه خوب گوش ميده و راضي ميشه و برميگرده داخل عسلم، اينا بخشي از كلمه هاييه كه با مفهومش بلده و به زبون مياره با اون زبون شيرينش، طوطي مامان خيلي عزيزي ... آلبالو   آ بُ دو هسته هتّه د...
16 مرداد 1390