نيكانيكا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره
كيانكيان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

زندگي مامان و بابا

یارب نظر تو برنگردد ...

تاب بازي

تاب تاب تاب بازي  .. خدا منو نندازي اينم عكسهاي دخملي كه توي تابي كه مامان جونش براش درست كرده داره كيف مي كنه و اصلا هم نميگه نگهش داريد مي خوام پياده شم، نازننيم پريروز كه عمو فرهاد پاشو گذاشته بود توي تاب شاكي شده بود و از دست عمو فرهاد به خاله نرگس شكايت كرده بود كه چرا پاشو ميذاره توي تابم ماماني فداي اون چشمات بشه عسلم ...
15 تير 1390

محك : به کودکان سرطانی بدون هیچ هزینه ایی کمک کنید.

بعضي چيزها فراموش مي شن، اما هميشه هستن، خدايا قربون بزرگيت برم، تو مهربونتريني،‌ به خاطر نعمت بزرگ سلامتي كه بهمون دادي سپاسگزارم ... اين ايميل رو خاله محبوبه برام فرستاده، قلبم به درد اومد، متنش رو اينجا مي گذارم : با سلام به تمام دوستان عزیزی که این مطلب را می‌خوانند و برای این کار خیر وقت صرف می‌کنند. خیلی از کودکان وقتی که به دنیا میان حتی طعم یه لحظه سالم بودن رو نمی‌کشن و لحظه‌ای آرامش در کنار خانواده رو ندارن چقدر درد آور. فرزند، خواهر، برادر یا نوه خانواده‌ای به بیماری مبتلا شوند که آرامش و حس خوشحالی رو از آن خانواده بگیرد و آن خانواده از پس هزینه‌های درمان این بیماری بر نیایند. همیشه برای...
11 تير 1390

محبت

دخترم از خيلي كوچولوتر كه بود هميشه با ديدن ني ني ها به وجد ميومد اوايل با بچه هاي بزرگتر از خودش بيشتر ارتباط برقرار مي كرد و به بچه هاي كوچكتر از خودش در واقع ني ني هاي كوچكتر از خودش خيلي علاقه نشون نمي داد اما اين وسط حساب باران از بقيه جدا بود ( درست مثل رامين و امين كه فقط ياسمن رو خانوم خانوما مي دونستن‌ ) نيكا هميشه باران رو خيلي دوست داشت، امروز بين عكساي اين دو تا وروجك چند تا عكس جالب ديدم، اين عكسا پشت سر هم گرفته شده و واقعا هيچ نيازي به توضيح نداره و گوياي محبت فراوونيه كه دخترم به دختر خاله ش داره ...   ...
29 خرداد 1390

بازم جوجه

گفته بودم كه جوجه هاي دخملي يكيش طعمه كلاغ شد و اون يكي ديگه هم از غصه و تنهايي مرد، خوب نيكا از توي كوچه هواي جوجه هاشو داشت و به عشق اين دو تا صبح ها پرواز مي كرد اولين روز بعد از مرگ جوجه ها كه رفتيم خونه مامان جون پري، بعد از لونا پارك بود از جوجه هيچي نگفتم كه منتظر نباشه عسلكم اما برخلاف انتظارم وقتي رسيديم دو تا جوجه به رنگ هاي زرد و صورتي درست مثل قبلي ها فقط كوچك تر خونه مامان جون منتظر نيكا بودن مامان جون مهربون به خاطر نيكا روز قبل رفته بود و دو تا جوجه خريده بود ... دستت درد نكنه مامان جون، حالا چند روز از اومدن جوجه هاي جديد مي گذره و نيكا هنوزم اصرار داره وقتي بهشون ميرسه آب بخورن الان ديگه دختركم حرف ج رو يه جور بامزه اي ميگه،...
29 خرداد 1390

پدر روزت مبارك

پنجشنبه روز پدر بود و من و نيكايي از سه شنبه كادوي بابايي رو گرفته بوديم و چون لازمش داشت و داشت ميرفت ماموريت بهش داديم انشالله هميشه سلامت باشي بابايي و سايه ت بالاي سرمون باشه براي دو تا آقا جون ها هم تصميم گرفتيم كتاب بگيريم چون خيلي دوست دارن و همين كارم كرديم پنجشنبه شب پيش آقا جون بزرگ تر و جمعه شب پيش آقا جون كوچك تر رفتيم و خيلي خوش گذشت مخصوصا جمعه شب كه باران هم خونه آقا جون بود و نيكا انگار دنيا رو بهش داده باشن نمي دونست از شادي چيكار كنه، الهي بميرم بچه م خيلي ني ني دوست داره در حالي كه خودش هنوز ني نيه نازنينم يه ويفر رنگارنگ خالش بهش داد تا اومد پيش باران زودي درازش كرد براي بارن و گفت بحو يعني بخور، بعدش كه باران توجه نكرد د...
29 خرداد 1390

جوجه

دخملم سه تا جوجه داشت، آقا جون براش گرفته بود، سه تا جوجه پنبه اي رنگي كه خيلي دوستشون داشت، يكيشون خيلي زود مرد اما دو تاي ديگه كمي بزرگ شدن، نيكا روزايي كه مي رفتيم خونه آقا جون از توي كوچه صداشون مي كرد كه دوده دوده آب بحو ... يعني جوجه جوجه آب بخور خيلي دوستشون داشت و اگه جوجه ها توي حياط بوذن خودشو مي كشت كه بريم توي حياط، جالب بود كه عمو آرش كشف كرد وقتي صداشون مي كنه با موقعي كه باهاشون حرف مي زنه و مي گه آب بخوريد تن صداش متفاوته قربونش برم... مامان جون پري كه مي گرفتشون توي دستش اونم دوست داشت بهشون دست بزنه اما انگار چندشش ميشد و دستش رو مي كشيد يه بارم اومد بگيردش كه گفتيم الان خفش مي كنه و خلاصه با كلك دورش كرديم و برديم دستا...
18 خرداد 1390

مهمون

از پنجشنبه شب مهموناي اصفهانيمون رسيدن و اين دومين باري بود كه چند روز مهمون داشتيم كه اتفاقا مثل بار اول از اصفهان بودن، اما اولين مهمون داري با حضور نيكاي عزيزم بود البته بعد از تولد نيكا باز هم مهمون خونمون اومده توي عيد ... اما مهموني كه خونمون چند شب بمونه نه. سه روز با حضور مهمونا و گردش گري هايي كه نيكا براي اولين بار اونها رو تجربه مي كرد حال و هواي متفاوتي داشت . براي اولين بار به زيارت حافظ رفت، براي اولين بار به زيارت شاهچراغ رفت و براي اولين بار پاشو گذاشت توي تخت جمشيد و نقش رستم، سعدي رو يه بار ديگه قبلا با نيكا رفته بوديم درست روز قبل از تولدش، وقتي كنج دلم خونه كرده بود، اما با مهمونا هم باز رفتيم و از تماشاي حوض پ...
17 خرداد 1390

سیم اردیبهشت 90

دخترم رو براي اولين بار روز بعد از جشن تولدش برديم پارك كوهپايه كه حسابي بهش خوش گذشت و شاد بود، من و بابا و دخملي عسل در حاليكه فيله خاموش بود دخترم خودشو تكون مي داد و لذت مي برد ...
4 خرداد 1390