خونه نو
روز سه شنبه مصادف با نيمه شعبان اسباب کشي کرديم به "خونه نو" اسمي که از همون مراحل ساخت و تاسيسات اين خونه روش گذاشته بودي و خيلي مي پرسيدي که کي ميريم خونه نو، وقتي براي اولين بار بهت گفتم که خونه اي که الان توشيم مال ما نيست خيلي ناراحت شدي و گفتي واسه خودمونه اما با توضيح قانع شدي و ديگه خودت به همه مي گفتي که اينجا واسه صابخونه ست و نبايد ديواراش رو کثيف کنم (حالا ديگه نميدونم قراره تو خونه نو ديواراش رو کثيف کني يا نه!!!!) اسباب کشي با بدقولي و اذيت بار بري اول و نهايتا توسط باربري دوم انجام شد و خوب خرابيهاي گريز ناپذيري هم داشت که راجع بهش هيچي نگم بهتره چون خيلي اعصابم رو به هم ميريزه اين مساله (راست میگن که سه بار اسباب کشی م...
جشن نیمه شعبان
غروب بود وسط جمع کردن وسايل گفتم ميخواي ببرمت جشن، که گفتي: "آره ميخواي خوابالو رو هم ببريم؟ " منم گفتم اگه دوست داري ميبريمش ... کار اتاقت که تموم شد، رفتيم جشن نيمه شعبان (همراه با خوابالو در کالسکه ) که از بس طولش دادن با برنامه هاي مقدماتي، گفتي "پس چرا جشن شروع نميشه" و ديگه به اين نتيجه رسيدي که "برنامش شاد نيست" و بلند شديم رفتيم با هم شيريني فروشي دلخواهت که عاشق ویترین کیک های تولدش هستی ... آخه چند شب قبلش که جشن میلاد امام حسین توی همین محله برگزار شد خیلی شاد بود و پر از آتیش بازی و موسیقی شاد که تو خیلی سر ذوق اومده بودی و اینجا هم همش منتظر یه برنامه شاد حسابی بودی (یاد بچگی هام بخیر که یکی از بزرگ ترین و...
ماهی که گذشت
این پست رو با خاطره خوب روز تولدت شروع می کنم و بعد میرم سراغ خاطرات ماهی که گذشت ... برای تولدت امسال به دلیل شرایطی که توش بودیم، هیچ برنامه ای نداشتیم ولی برای شاد کردن یه دختر خانم گلی مثل تو نیاز به هیچ برنامه ریزی خاصی نیست، لباس زنبوری سال قبل، یه دسته بادکنک که به ماشین بسته شد، یه کیک از یخچال قنادی، چند تا شمع و فشفشه، و دو تا کادوی کوچولو از طرف من و بابا ... از طرف بقیه هم حسابی عروسک بارون شدی ... دوربین نداشتیم و فقط چند تا عکس و فیلم هست که بابا گرفته، اما مثل همیشه از باز کردن کادو و فوت کردن شمع نهایت لذت رو بردی بهترینم ... ..............................................................................
موضوع عکاسی : پا
خیلی وقت بود میخواستم این عکسا رو بذارم تو وبلاگت، عکسایی که علاقه و کنجکاویت رو نسبت به دوربین نشون میده، و در واقع همینم باعث انهدام دوربین و نهایتاً بی دوربینی مون شد، این عکسا گلچینی از هنرنمایی های شما دلبند مامانه که موضوعشون واحد بود قربون عکس انداختنات بشم من ... ...
مثل ضد آفتاب
گفتم توی اولین پست خردادیم یه کمی از این روزها بنویسم ... روز سه شنبه این هفته بعد از ظهر نخوابيده بودي و وقتي آوردمت خونه چون ميدونستم بهانه هات مال خوابته که سر وقتش نکردي و حسابي خسته هستي، بغل گرفتمت و گفتم ميخوام مثل وقتي کوچولو بودي روي شونم بخوابي و شروع کردم برات تعريف کردم که چطوري اون موقع ها وقت خوابيدنت سرت رو ميذاشتي رو شونم و با لالايي من تو هم آواز مي خوندي تا خوابت ببره، خيلي خوشت اومده بود و با اينکه گيج خواب بودي بازوهام رو نوازش ميکردي و ميگفتي مامان من شما رو خيلي دوست دارم ... هر مادري مي فهمه چه لذتي داره شنيدن اين جمله از زبون دخملت سه سالت ... وقتي خونه رو به هم ميريزي در کنار به هم ريختگي هاي اين روزها که هر روز تا ...
تولدت مبارک سه ساله ی من
شیرینم، امروز درست سه سال از بهار زندگیت می گذره شکوفه قشنگم ... سه ساله که زندگی من و بابا با عطر نفس های تو آمیخته شده گل بهاری من ... سه ساله که اسم قشنگت تو شناسنامه قلبم حک شده و همه جا با خودم میبرمش پاره تنم ... سه ساله که با قدمهای کوچیکت خیر و برکت زندگیمون رو چند برابر کردی فرشته آسمونی ... سه ساله که با بند بند انگشتای ظریفت موسیقی محبت و عشق برامون مینوازی عشقم ... دختر نازم انتظار لحظه تولدت برام شیرین و پرخاطره ست، سه ساله که تقویم سال نو رو که میگیرم اول روز تولد تو رو پیدا میکنم ... خدای بزرگ و مهربونم فقط تو میدونی توی دلم چی میگذره، گفتنی ها زیاده و قلم من از نوشتن عاجز ... سه ساله که بهم یه امانتی عزیز دادی و میدونم کوتاهی...









