نيكانيكا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
كيانكيان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

زندگي مامان و بابا

یارب نظر تو برنگردد ...

زمستان 92

نازدونه قشنگم بازم بعد از مدت زیادی دارم برات می نویسم و این بار از اول بهمن ماه هر روز مصمم بودم که امروز دیگه برای عزیز دردونم می نویسم و هی به تعویق افتاد ... البته راستش رو بخوای از یکی دو روز پایانی پاییز بوده که میخواستم بنویسم و نشده روزهامون با کار تمام وقت من توی اداره می گذره و تنها دغدغه این روزهام شده اینکه زودتر کارام رو انجام بدم که دیگه بیشتر از وقت لازم نباشه بمونم و برسم به شما نازدونه مامانی، چون واقعاً یک ساعت بیشتر موندن دیگه هیچ توانی برای هیچ کاری برام نمیذاره،  در آخرین روزهای پاییز اول بابایی بعد از ماموریت کرمانشاه به شدت سرما خورد و بعدش شما دردونه من و بعد هم من که به شدت مریض شدم طوریکه به عمرم سابقه چنین س...
13 بهمن 1392

بازی زمونه

خیلی زمان گذشته، بدقولی کردم، میدونم، قرار گذاشته بودم خیلی زودتر از اینا برات بنویسم نازنینم ... فکر کردم عنوان پستم رو چی بذارم، یاد بازی زمونه افتادم که یادمه درست بیستم مرداد بود که توی یه بازی بلند بلند می گفتی : لالای لالای می چرخم ... دور خودم میچرخم ... تو بازی زمون دارم می چرخم .... (این ترکیب بازی زمونه رو توی شعرهای یکی از سی دی هات شنیده بودی) الهی قربونت برم که مامان حسابی گرفتار بازی های رنگارنگ این زمون شده و در ضمن حسابی بدقول ... نازدونه قشنگم! خيلي زمان گذشته و چه زود گذشته و چه خوب که گذشته چون روزهاي سخت زياد داشتيم، بستري شدن خاله معصومه توي بيمارستان، دردسرا و مشکلات ايمان با نادونيهاش و گرفتاريهايي که همه خونوا...
21 مهر 1392

بعد از ماه مبارک!

مدتیه کارام خیلی خیلی زیاد شده و اصلاً فرصت نمیشه به وبلاگت سر بزنم نازنینم ... یادمه دفعه قبل یعنی بعد از ماه مبارک می خواستم در مورد سی و هشت ماهگیت بنویسم که اصلاً وقت نشد؛ فصل جدیدی توی کارهای ادارم شروع شده و تغییرات زیادی رخ داده که انقدر ازم انرژی می گیره دیگه زمان رو گم میکنم، شمام به خوبی متوجه این تغییرات شدی و حتی امروز صبح به بابا شکایت کردی که مامان چرا اینقدر دیر میاد خونه (بمیرم برات من شرمندم مامان جون) این چند خط رو درست بعد از ماه رمضون نوشته بودم که مثلاً وبلاگت رو آپدیت کنم که متاسفانه نکردم : دختر قشنگ سي و هشت ماهه من، يک ماه از ورودمون به خونه جديدمون مي گذره يک ماهي که با شروع ماه مبارک رمضان روزهاي قشنگي برامون رق...
2 شهريور 1392

ماه مبارک

اين ماه رو هميشه دوست داشتم از بچگی، از همون وقتی که حتی روزه هم نمیگرفتم اما عاشق وقت افطار و نشستن کنار سفره سحری بودم، همون روزهایی که به عشق این ماه یه نصفه روز رو مثلاً روزه کله گنجشکی میگرفتم و چشمم دنبال رنگینکی بود که گردو قلنبه ترش کرده بود ... یادش بخیر چقدر ماه رمضون گذشته و من هر سال فکر میکنم به کسایی که سال قبل آخرین ماهی بود که روزای ماه رمضون رو حالا یا با روزه یا بدون روزه گذروندن و خدا رو شکر می کنم که بازم یه ماه رمضون دیگه توان روزه داری بهم داده، خدایا ممنونتم ... این ماه خیلی دوست داشتنی تر شد برام چون خدای مهربون تو دختر خوبم رو توی همین ماه مهمون دلم کرد و سه سال اول زندگیت شب قدر من و بابا نذر داشتیم ....
20 تير 1392

ای دنیا ...

دنیای ما آمیزه ای از غم و شادیه و به هیچ کدوم نمیشه دل بست ... چهل روز پیش بود که وقتی داشتم شیرینی تولد دختر همکارم رو میخوردم اس ام اس دردناک مرگ دوستم رو گرفتم که بر اثربیماری فوت کرد و شیرینی تو دهنم تلخ تلخ شد، رقیه عزیزم روحت شاد باشه حیف که خیلی زود رفتی ... خیلی سخته باور یه زندگی تازه دور از درد و رنج های دنیایی و شیرینی مرگ؛ من هنوز به اون بلوغ نرسیدم که اینطور فکر کنم ... آه از گرگ عجل که چه زود سایه شومش را بر گل باغ برافراشت و چه آسوده تو رفتی و ندیدیم که بودی زانکه آرام تر از باد بهاری در زمستانه زمانی رفتی پر پرواز تو را تا به خدا خواهد برد و تو در آغوشش تا ابد خواهی ماند منزل تازه مبارک بادت خانه ای جنس بلور باغچه هایی ن...
17 تير 1392