مهموني عيد
بعد از يك ماه كه از سال جديد گذشت باران كوچولو اومد خونمون براي عيد ديدني ياسي هم بود. تو موقعي كه خاله اينا داشتن مي اومدن نزديك خوابيدنت بود. من هم بدم نمي اومد تو رو بخوابونم و برسم به سمبوسه ها ... آخه خاله اينا زود شام ميخورن ولي وقتي باران كوچولو رو ديدي انگار نه انگار كه وقت خوابته دخملي ... الهي قربون اون چشمات برم كه وقتي ذوق مي كني برق مي زنه. با ديدن باران نمي دونستي چيكار كني. باران كوچولو هم با وجود اينكه يه كمي سرما خورده بود ولي شيطون بلا خوب آتيش مي سوزوند ... انقده خوشگل به هم ابراز علاقه مي كنيد وقتي همديگه رو مي بينيد ... خاله اينا معتقدن توي خونه خودمون يه جور ديگه اي هستي. ميگن خودت هم مي دوني خونه خودت هستي و راحت تر ...




