نيكانيكا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
كيانكيان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

زندگي مامان و بابا

یارب نظر تو برنگردد ...

حودايَا

دخملي ناز من اداي مامانش رو وقتي از دستش شاكي ميشه در مياره و مثل ماماني ميگه خدايا ... البته به زبون خودش كه ميشه حودايَا ... ميكشه مامان رو كه تادر بياريم تا خانومي نماز بخونه البته بهتره بگم نماز رو بخوره، غفلت كنم نصف مهر رو گاز زده وروجك ... تا صداي الله اكبر ميشنوه داد و بيداد كه تادر ... تادر يعني چادر ... و بعد كه ميارم براش و ميگم الله اكبر زودي ميره سجده، مهر رو ماچ مالي مي كنه و چشم منو دور ببينه طعمش رو هم ميچشه، عكس هاي مذهبي رو ميشناسه و مي بوستشون، مهر و جانماز رو هر جايي با هر شكلي ببينه مي شناسه و مي بوسه عسلم ... ماماني انشالله هميشه حودا يار و ياورت باشه... ...
6 مرداد 1390

من مامان ني ني شگفت انگيزم

آخي ماماني تو از اولشم براي ماها شگفت انگيز بودي مثل همه بچه هاي كوچولوي ديگه ... من به عنوان مامان شما دخمل شگفت انگيز از همه مهربونايي كه به دخترم راي دادن ممنونم، منم به همه اونايي كه شگفت انگيز شدن راي داده بودم از جمله جيگر خودم ... الان زنگ مي زنم به دخملي خبر بدم، در ضمن امروز وارد 15 ماهگي شدي عزيز دلم ... ...
1 مرداد 1390

ني ني شگفت انگيز من

به نظر من لحظه لحظه زندگي بچه ها شگفتيه، كلي عكس مي تونم بگذارم اما بعد از مسابقه مي گذارم و براي رعايت قوانين مسابقه فعلا تنها يك عكس مي گذارم ... (كد عكس دخمل نازم 116 شد) (بعد از يكسالگي دخملي هوس روروئك سواري كرده اما زودي هم خسته شده و خودش داره بيرون مياد، قربونش برم ...) ...
28 تير 1390

قند عسل مامان

دختر قشنگم الان به مامان جون پري زنگ زده بودم، داشت برام از كارات تعريف مي كرد، امروز صبح كه رفتيم خونه آقا جون تا بذارمت اونجا اولش ذوق كردي پريدي بغل مامان جون پري اما بعد تا ديدي از من جدا شدي گريه كردي و مي خواستي برگردي، دلم خيلي ميگيره وقتي اينجوري ازت جدا ميشم گلم، تا رسيدم اداره زنگ زدم به مامان جون داشتي صبحانه مي خوردي ... امروز برات وقت گرفتم تا براي چكاپ و كنترل وضعيت رشدت بريم پيش دكتر ... دوباره زنگ زدم الان لالا كرده بودي، مامان جون مي گفت كه امروز بهونه منو زياد ميگيري ... مي گفت اول مي گي مامان و مامان جون حواست رو پرت مي كنه بعد ميگي جوجه و حياط رو نشون مي دي و از مامان جون مي خواي كه ببردت پيش جوجه هات، بعد كه ميري توي حيا...
28 تير 1390

جشن تولد برديا

جديداً يه پارك محله اي نزديك خونه پيدا كرديم كه تا حالا دوبار با نيكا رفتيم اونجا البته اين پارك گم نشده بود ها، منتها ما تازگي فهميديم اونجاست آخه محله رو كامل نمي شناسيم، ديروز هم باز رفتيم اونجا، توي سطح شهر پر بود از جشن و مراسم براي نيمه شعبان، البته ما هم شب نيمه شعبان جشن تولد دعوت بوديم و دخترم براي اولين بار در جشن تولد يه ني ني ديگه شركت مي كرد اولين جشن تولد هم كه مال خودش بود نفسم ... دو تا پسر بچه دو ساله هم توي جشن بودن كه به نيكا خيلي احترام مي گذاشتن، اونجا يه لحظه توجهم جلب شد به تفاوت هاي بچه ها، با وجود اينكه نيكا قدش بلنده و از نظر بدني بزرگتر از سنش نشون مي ده قربونش برم اما كنار اون دو تا پسر بچه دقيقا معلوم بود ك...
27 تير 1390

روز جوان

ديروز روز جوان بود و مصادف با تولد حضرت علي اكبر ... الهي جوونيت رو ببينم مادر ... ديشب دايي محمد با يه موتوري تصادف كرده، اون طرف پاش شكسته و يه پرايدي هم بوده كه فرار كرده ... نمي دونم هنوز دقيقاً چي شده، ديروز مامان پري هم زنگ زد و گفت كه مي خوان براي بله برون كتي برن تهران، ولي ديشب برنامه اونها هم به هم خورد، خلاصه اينجوري شد كه امروز خيلي ناهماهنگي پيش اومده و منم كه زنگ زدم ديدم تو هم بيقراري و خودم هم بيقرارتر شدم، خدا رو شكر كه امروز زودي مي تونم بيام پيشت دختر نازم، هستي ماماني تو ...
23 تير 1390

قدمهاي كوچولو

تمشك مامان! ديروز براي اولين بار بي محابا و با پشتكار فراوون بلند شدي و راه رفتي تنها با كمك دستاي كوچولوت كه تكيه گاه بدنت مي كردي براي اينكه از زمين بلند شي و بعد با پاهاي كوچولوت قدم بر مي داشتي و خودت اونقدر از اين حركت هيجان زده بودي كه اونهمه هيجان و اشتياق به برداشتن قدم بعدي هولت مي كرد و تعادلت رو به هم مي زد و باعث مي شد سقوط كني ... باورم نمي شد نيكاي محتاط مامان بي هيچ واهمه اي از افتادن تلاش مي كرد تا راه بره و هر بار هم زمين ميخورد براش اصلا مهم نبود و كوتاه نمي اومد ... (از روي پيشرفت هاي حركتيت همه فكر مي كردن تو 10-11 ماهگي راه مي افتي اما من مي دونستم كه تو اونقدر محتاطي كه تا خاطرت از پاهات جمع جمع نشه دست مامان رو ره...
22 تير 1390