نيكانيكا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
كيانكيان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

زندگي مامان و بابا

یارب نظر تو برنگردد ...

روزهاي نيكايي

روز پنجشنبه با اتفاق دختر گلم رفتيم باشگاه پيش خاله نرگس، خاله با ديدن ما جيغ كشيد و از جا پريد، آخه بي خبر رفته بوديم و خاله مهربون از ديدن نيكا حسابي ذوق زده شده بود ... دخترم براي اولين بار وارد باشگاه شده بود، نه راستي يه بار ديگه هم براي مسابقات ايروبيك با هم رفته بوديم، آره يادم نبود اما خوب اون يه باشگاه ديگه بود و مربوط به خيلي قبلتر بود تازه شش ماهش بود نازگلك ... اما اين بار با ديدن اون همه خانوم در حال حركات موزون بهت زده شده بود. آخرشم يه كمي دوچرخه سواري و تاتي تاتي كرد و براي يكي دوتا ني ني كلي ذوق كرد و توي راه برگشت به خونه روي شونه ماماني خوابش برد. روز جمعه رفته بوديم خونه آقا جون چون باران هم اونجا بود و ما هم كه باران ندي...
20 تير 1390

نقاشي

دختر گل مامان عاشق مداد رنگي و ماژيك شده، ديروز با ماژيك كلي بدن خودش رو نقاشي كرد ... در ماژيك ها رو درمياره و بعد با دقت سعي مي كنه دوباره درش رو ببنده اما توي اين فاصله تا دستاي كوچيكش با نوك ماژيك ميزون بشه كلي انگشتاي كوچولوشو رنگي مي كنه، يه نقطه هم روي فرش گذاشت كه من ديدم واي الانه كه همه جا رو خط خطي كنه، چند تا كاغذ بهش دادم تا آثار هنريش حيف نشه نازگلم ... اينا چند تا از اون آثار هنريه كه به ثبت رسيده امروز صبح با ديدن كالسكه ش توي آشپزخونه كلي ذوق كرد اما نمي دونم چرا مياوردمش پايين پيش كالسكه شاكي ميشد بلندشم مي كردم گريه مي كرد طوري كه بابا از خواب بيدار شد و هراسون پرسيد چي شده، منم كلافه شده بودم، فكر كنم بابا ...
19 تير 1390

تاب بازي

تاب تاب تاب بازي  .. خدا منو نندازي اينم عكسهاي دخملي كه توي تابي كه مامان جونش براش درست كرده داره كيف مي كنه و اصلا هم نميگه نگهش داريد مي خوام پياده شم، نازننيم پريروز كه عمو فرهاد پاشو گذاشته بود توي تاب شاكي شده بود و از دست عمو فرهاد به خاله نرگس شكايت كرده بود كه چرا پاشو ميذاره توي تابم ماماني فداي اون چشمات بشه عسلم ...
15 تير 1390

محك : به کودکان سرطانی بدون هیچ هزینه ایی کمک کنید.

بعضي چيزها فراموش مي شن، اما هميشه هستن، خدايا قربون بزرگيت برم، تو مهربونتريني،‌ به خاطر نعمت بزرگ سلامتي كه بهمون دادي سپاسگزارم ... اين ايميل رو خاله محبوبه برام فرستاده، قلبم به درد اومد، متنش رو اينجا مي گذارم : با سلام به تمام دوستان عزیزی که این مطلب را می‌خوانند و برای این کار خیر وقت صرف می‌کنند. خیلی از کودکان وقتی که به دنیا میان حتی طعم یه لحظه سالم بودن رو نمی‌کشن و لحظه‌ای آرامش در کنار خانواده رو ندارن چقدر درد آور. فرزند، خواهر، برادر یا نوه خانواده‌ای به بیماری مبتلا شوند که آرامش و حس خوشحالی رو از آن خانواده بگیرد و آن خانواده از پس هزینه‌های درمان این بیماری بر نیایند. همیشه برای...
11 تير 1390

محبت

دخترم از خيلي كوچولوتر كه بود هميشه با ديدن ني ني ها به وجد ميومد اوايل با بچه هاي بزرگتر از خودش بيشتر ارتباط برقرار مي كرد و به بچه هاي كوچكتر از خودش در واقع ني ني هاي كوچكتر از خودش خيلي علاقه نشون نمي داد اما اين وسط حساب باران از بقيه جدا بود ( درست مثل رامين و امين كه فقط ياسمن رو خانوم خانوما مي دونستن‌ ) نيكا هميشه باران رو خيلي دوست داشت، امروز بين عكساي اين دو تا وروجك چند تا عكس جالب ديدم، اين عكسا پشت سر هم گرفته شده و واقعا هيچ نيازي به توضيح نداره و گوياي محبت فراوونيه كه دخترم به دختر خاله ش داره ...   ...
29 خرداد 1390

بازم جوجه

گفته بودم كه جوجه هاي دخملي يكيش طعمه كلاغ شد و اون يكي ديگه هم از غصه و تنهايي مرد، خوب نيكا از توي كوچه هواي جوجه هاشو داشت و به عشق اين دو تا صبح ها پرواز مي كرد اولين روز بعد از مرگ جوجه ها كه رفتيم خونه مامان جون پري، بعد از لونا پارك بود از جوجه هيچي نگفتم كه منتظر نباشه عسلكم اما برخلاف انتظارم وقتي رسيديم دو تا جوجه به رنگ هاي زرد و صورتي درست مثل قبلي ها فقط كوچك تر خونه مامان جون منتظر نيكا بودن مامان جون مهربون به خاطر نيكا روز قبل رفته بود و دو تا جوجه خريده بود ... دستت درد نكنه مامان جون، حالا چند روز از اومدن جوجه هاي جديد مي گذره و نيكا هنوزم اصرار داره وقتي بهشون ميرسه آب بخورن الان ديگه دختركم حرف ج رو يه جور بامزه اي ميگه،...
29 خرداد 1390

پدر روزت مبارك

پنجشنبه روز پدر بود و من و نيكايي از سه شنبه كادوي بابايي رو گرفته بوديم و چون لازمش داشت و داشت ميرفت ماموريت بهش داديم انشالله هميشه سلامت باشي بابايي و سايه ت بالاي سرمون باشه براي دو تا آقا جون ها هم تصميم گرفتيم كتاب بگيريم چون خيلي دوست دارن و همين كارم كرديم پنجشنبه شب پيش آقا جون بزرگ تر و جمعه شب پيش آقا جون كوچك تر رفتيم و خيلي خوش گذشت مخصوصا جمعه شب كه باران هم خونه آقا جون بود و نيكا انگار دنيا رو بهش داده باشن نمي دونست از شادي چيكار كنه، الهي بميرم بچه م خيلي ني ني دوست داره در حالي كه خودش هنوز ني نيه نازنينم يه ويفر رنگارنگ خالش بهش داد تا اومد پيش باران زودي درازش كرد براي بارن و گفت بحو يعني بخور، بعدش كه باران توجه نكرد د...
29 خرداد 1390