روزهاي نيكايي
روز پنجشنبه با اتفاق دختر گلم رفتيم باشگاه پيش خاله نرگس، خاله با ديدن ما جيغ كشيد و از جا پريد، آخه بي خبر رفته بوديم و خاله مهربون از ديدن نيكا حسابي ذوق زده شده بود ... دخترم براي اولين بار وارد باشگاه شده بود، نه راستي يه بار ديگه هم براي مسابقات ايروبيك با هم رفته بوديم، آره يادم نبود اما خوب اون يه باشگاه ديگه بود و مربوط به خيلي قبلتر بود تازه شش ماهش بود نازگلك ... اما اين بار با ديدن اون همه خانوم در حال حركات موزون بهت زده شده بود. آخرشم يه كمي دوچرخه سواري و تاتي تاتي كرد و براي يكي دوتا ني ني كلي ذوق كرد و توي راه برگشت به خونه روي شونه ماماني خوابش برد. روز جمعه رفته بوديم خونه آقا جون چون باران هم اونجا بود و ما هم كه باران ندي...









