نيكانيكا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
كيانكيان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

زندگي مامان و بابا

یارب نظر تو برنگردد ...

نوروز 95 مبارک

سلام سال نو مبارک آرزوی سالی نیک پر از لحظه های شاد و ناب برای همه عزیزانم، فامیل، دوستان و آشنایان دارم از خدا می خوام توی سال جدید مهربونی ها بیشتر باشه، قهر ها کمتر، دلا نزدیک تر، صبوری و آرامش بیشتر و بیشتر، غم و غصه ها تا حد ممکن پَر پَر پَر .... سلامت و شادکام باشید ...
7 فروردين 1395

خیریه بی مرز

پنجُمين بازارچه خيريـه مهـــــــرورزى با كودكان مناطق محروم ميدان احسان، معالى آباد، خيابان دنا، سالن اجتماعات مجتمع مسكونى فرهنگ ١٧ تا ٢١ اسفند ١١ صبح  تا ١١ شب با حضور گروه هاى طراحى لبـاس، زيـورآلات، محصولات چرمى و نمدى،آلبوم عکس، دفترهاى دست ساز، دريم كچر، گل و گياه، غذا و شيرينى هاى خانگى منتظر حضور گرمِ تان هستيم ❤️ ...
15 اسفند 1394

بهار تو راهه

هر سال انگار بهار زودتر از راه میرسه، شکوفه های بادام زودتر در میان و عطر و بوی عید و نوروز زودتر همه جا می پیچه ... با اینکه خونه تکونی رو شروع کردم و دنبال کمترین تعطیلی برای به سرانجام رسوندن کارای خونه هستم اما جمعه برای دیدن شکوفه های بسیار زیبای بادام بچه ها رو بردیم مهارلو کنار دریاچه نمک پر بود از گربه نوروزیهای رنگارنگ که من یادمه تو بچگیهام همیشه سیزده بدر ها ازینا میدیدم ... عاشق این شهر چهار فصلم، درست دوهفته پیش به فاصله یک ساعت از شیراز وسط سفیدی برف و سرما بودیم، و این هفته به فاصله نیمساعت سفیدی شکوفه های زیبای بادام رو تماشا کردیم ... بچه های گل من در کنار دریاچه نمک ... نگران چی هستی فدای اون صورتت .....
11 اسفند 1394

سپاس

امروز از طرف مدرسه نیکا اردوی مادر و کودک ترتیب داده شده که بچه ها همراه مادر ها یک روز گردش کنن و خوش باشن، دلم میخواست منم نیکا رو میبردم، البته گل پسری رو هم میبردیم اما چون سه شنبه ست و نمیتونم مرخصی بگیرم قرار شد شرکت نکنیم، یعنی ترجیح دادم نیکا رو هم تنها نفرستم (بعضی از بچه ها گفتن تنهایی شرکت می کنن)، دختر گلم خیلی هم قشنگ و منطقی قبول کرد که نره، البته خونه مامان جونش هم کم از اردو نیست براش، خدا رو شکر مامان جونش باهاش بازی می کنه و اونجا بودن رو خیلی دوست داره، انقدر که ساعت شش صبح بدون اینکه من صداش کنم از خواب بیدار شد و لباس پوشید، کلی وسیله بازی هم برداشت که بره خونه مامان جون .... صبح بچه ها رو میذارم خونه مامان اینا، کیان...
4 اسفند 1394

برف، زمستان 94

با اینکه امسال در زمستانی که رو به تمام شدنه توی شهرمون بارش برف نداشتیم اما دردونه هام رو دو بار برای برف بازی بردیم سپیدان، هر دوبار هم خیلی یهویی و بدون برنامه ریزی قبلی، اما حسابی بهشون خوش گذشت اولین بار بیست و چهارم دیماه بود که برف نشسته و کاملاً سفت بود و برای سر خوردن و آدم برفی درست کردن عالی بود و این دفعه دومی یعنی بیست و دوم بهمن ماه برف تازه تازه در حال باریدن بود و برای لذت بردن عالی بود اما خوب برای درست کردن آدم برفی چون برفا آب داشت سخت بود، این بود که به کلاغ برفی رضایت دادیم .... این عکسها مربوط به بیست و چهارم دیماهه که روز پنجشنبه غیرکاری بود: قبل از رسیدن بابا اومدیم پایین و رفتیم پارک نزدیک خونه ... دوستا...
24 بهمن 1394

زمستان است ...

سلام مهربونای من چقدر باز زمان گذشت و من نتونستم چیزی بنویسم، زمانی که تند تر از هر چیزی می تازه و یک لحظه هم مجال بازگشت نمیده، که اگه میداد دلم می خواست برمیگشتم به روزهایی که تنها فکر و دغدغه ام تولد میوه دلم بود، بر میگشتم و دوباره همه روزهای قبل رو تجربه می کردم و دوباره لذت میبردم .... خوب خاصیت زمان اینه که می گذره و هر لحظه ش ناب و منحصر به فرد و تکرارنشدنیه، آدما هم یه جورایی همینطورن، منحصر به فرد و یکتا ... نیکای نازنینم، کیان دلبندم، میوه های زندگی من و بابا، به وسعت دنیا دوستتون دارم و به ژرفای اقیانوس ها آرزوها دارم براتون، بهتون می بالم و با داشتنتون خوشبخت ترین زن دنیام ... با وجود همه تلخی هایی که دنیای ما آدم بزرگ...
21 دی 1394