نيكانيكا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره
كيانكيان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

زندگي مامان و بابا

یارب نظر تو برنگردد ...

حسني مياي بريم حموم؟

1390/2/11 14:14
نویسنده : مامان
465 بازدید
اشتراک گذاری

ديروز از سركار كه برمي گشتم با مامان جون و آقا جون اومده بودي وسط كوچه و از همون دور منو كه ديدي به دست تكون دادنم جواب دادي قربون شكل ماهت برم من،
توي كوچه كيف و وسايم رو دادم دست آقا جون كه تو شاكي شدي و خم شدي به سمت كيف، خيلي علاقه به اون كيف قهوه اي رودوشي من داري و اگه روزي هزار بار به هم بريزيش خسته نميشي، خلاصه وسط كوچه گرفتيش كه بازش كني و به هم بريزي ...

ناهار خورده بودم به همين خاطر رفتيم توي اتاق كه شيرت بدم معلوم بود كه خوابت مياد و مي خواي يه كمي بدقلقي كني، بعد از شير از بغلم جست زدي توي تشكت و منم شروع كردم برات شعر حسني رو خوندم، خيلي وقتا برات مي خونم و تو هم شيطوني مي كني و اون جايي كه ميگه "حسني مياي بريم حموم " زودي مي گي نع ... قربونت برم انگاري كه قشنگ مي دوني چي ميگي آخه يه خنده زيركانه اي هم مي كني كه دل مامان برات غش ميره ...

اما ديروز ظهر كه برات شعر حسني رو خوندم زل زدي به چشمام و با لبخند روي لبت گوش مي كردي و نع حسني رو هم گفتي و تا برسيم به آخرش چشمهاي قشنگت رو روي هم گذاشتي و لالا كردي نازگلكم ... منم كلي كيف كردم كه با شعر خوابيدي ...
باز شب هم با همين شعر حسني جلوي تلويزيون و توي سالن خونه آقا جون لالا كردي عزيز دلم اما اينبار چشمت به تلويزيون بود و گوشت به من ...

خدايا شكرت، هر روز هزار تا حرف جديد براي نوشتن دارم اما حيف كه فرصت نميشه همه اين لحظه ها رو ثبت كرد.
راستي بابا جون داره امروز برميگرده خونه آخ جون ....

خيلي دوستت دارم عزيز دلم(اينجا از صنايع ادبي كه يادم نيست چي بود استفاده كردم، عزيز دلم بابا بود يا تو ؟!)

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)