جگر گوشه مهربونم
نیکای مامان، دیشب اومدم کنارت و ازت خواستم باهام حرف بزنی ببینم مشکلی نداری این روزها زمانی که پیشت نیستم، جاییت درد نمیکنه یا کلاً بدونم حرفی نداری باهام بزنی، چون چند وقتی بود نشده بود باهات خلوت کنم، که یهو دیدم بغض کردی و گفتی نه فقط .... طول کشید تا حرفت رو ادامه بدی، بغض اجازه نمیداد حرف بزنی بهترینم، بهت گفتم با مامان راحت حرف بزن و نگران ریختن اشکات نباش اشکالی نداره گریه کنی، دیدم اشکات سرازیر شد نفسم ... بالاخره گفتی من از اول بچه شما بودم، شما منو به دنیا آوردید، گفتم معلومه که بچه منی همیشه بچه منی، مگه کسی چیزی گفته، شما بهترین بچه منی، همه کس منی ... نمیدونم چرا انقدر دلت گرفته بود، سعی کردم آرومت کنم، گفتی من بعد از د...












