مهموني عيد
بعد از يك ماه كه از سال جديد گذشت باران كوچولو اومد خونمون براي عيد ديدني
ياسي هم بود. تو موقعي كه خاله اينا داشتن مي اومدن نزديك خوابيدنت بود.
من هم بدم نمي اومد تو رو بخوابونم و برسم به سمبوسه ها ... آخه خاله اينا زود شام ميخورن
ولي وقتي باران كوچولو رو ديدي انگار نه انگار كه وقت خوابته دخملي ...
الهي قربون اون چشمات برم كه وقتي ذوق مي كني برق مي زنه. با ديدن باران نمي دونستي چيكار كني. باران كوچولو هم با وجود اينكه يه كمي سرما خورده بود ولي شيطون بلا خوب آتيش مي سوزوند ... انقده خوشگل به هم ابراز علاقه مي كنيد وقتي همديگه رو مي بينيد ...
خاله اينا معتقدن توي خونه خودمون يه جور ديگه اي هستي. ميگن خودت هم مي دوني خونه خودت هستي و راحت تر از وقتايي هستي كه جاي ديگه اي باشي عسلم
نمي دونم اون شب از باران سرما خوردي يا كلا به خاطر هواست كه از ديشب يه كمي تنت داغه نازنينم ... خدا هر چي درد و بلاست بده به من و تو عزيز دلم سلامت باشي
قربونت برم ماماني كه هميشه خوش اخلاقي ...چه از خواب بيدار بشي ... چه كمي كسالت داشته باشي ...
امروز بابايي رفته ماموريت و به مدت يك هفته كنارمون نيست. خدا كنه به سلامت برگرده.
مي دونم دلش برات خيلي خيلي تنگ ميشه با وجود اينكه هر روز زنگ مي زنه اما خيلي دلش واسه نازگل دخمل تنگ ميشه. موش بابايي(كوچيك تر كه بوذي بابا بهت مي گفت) تو هم دلت برا بابايي خيلي تنگ ميشه
ديروز ديدم صدات در نمي آد اومدم ديدم رفتي از روي تخت خواب كيف منو برداشتي و همه چيز رو بيرون ريختي. نمي دونم چه لذتي داره اين كار برات و نمي دونم چرا اينقدر كيف منو دوست داري. جالبه كه اگه چك و يا پول برداري پاره نمي كني فقط پرتش مي كني اما اگه دفترچه اي چيزي باشه قطعا ترتيبش رو مي دي، كارت هاي منم بر مي داري و زودي به عكسش نگاه ميكني و ميگي مامان
قربون مامان گفتنت بشه مامان





مهموني عيد
