زندگي مامان و بابا

بسم الله الرحمن الرحیم

ماشاالله لاحول ولا قوة الا بالله العلی العظیم

این تیتر را واقعاً باید جدی گرفت

کودکان عزیز سرزمینم، دختر و پسر گلم، قرار نبود این طور بشه و می دونم که متاسفانه من هم بی شک سهمی در این اتفاق داشته ام، خدا به خاطر پاکی و بی گناهی شما بهمون رحم کنه .... عکس از تلگرام محمد درویش عزیز : https://t.me/darvishnameh ...
11 بهمن 1396

دل بارانی .....

روز جمعه صبح با خواب زلزله از خواب بیدار شدم، همه جا خراب شده بود و مردم هر چی داشتن بار زده بودن و داشتن فرار می کردن، مامان یه سری وسایل گذاشت پشت یه ماشین، انگار وانت تویوتا بود، یادم نمیاد چیا بود اما انگار ما هم هر چی می تونستیم برداریم داشتیم بر میداشتیم که با بقیه ی مردم بریم، یه دفعه ماشین راه افتاد و رفت، انگار نه انگار وسایل ما هم اون پشت بود، داشتم می دویدم دنبال ماشین و می گفتم صبر کن وسایل ما هم پشت ماشینه که بیدار شدم، خیلی ترسیده بودم، حس بدبختی و آواره شدن یه شبه ترس تو وجودم انداخته بود، حالم دست خودم نبود، یه حسی بهم می گفت من این خوابو دیدم و این اتفاق میفته، انقدر ترسیده بودم که سریع یه ساک کوچیک برداشتم ببینم چی رو ...
23 آبان 1396

چقدر زود، دیر می شود!

حرفهای ما هنوز ناتمام... تا نگاه می کنی: وقت رفتن است بازهم همان حکایت همیشگی !   پیش از آنکه با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود   آی... ناگهان چقدر زود دیر می شود! پی نوشت : سالروز مرگ شاعر دوست داشتنی ام قیصر امین پور که مصادف با روز تولد من شد ... شعرهای بی نظیر استاد در این روزهای پاییزی خواندنی ست، روحش شاد ... ...
8 آبان 1396

روز ملی کودک و محیط زیست

روز پنجشنبه سیزده مهرماه به اتفاق دخترهای گل (نیکا و باران)، کیان پسری و خاله نرگس و خاله زهرا در برنامه ای که در مرکز شیرازشناسی برگزار شده بود شرکت کردیم و بچه ها حسابی فعالیت کردن، البته منظور از فعالیت گل پسرمون کیان بعد از تاس انداختن در بازی مار و پله برای مامانش فقط خاک بازی هست در حدی که کل هیکلش به رنگ خاک دراومده بود، اما دخترها بعد از تفکیک زباله، کاردستی درست کردن و گیاه کاشتن، بعد هم نقاشی دسته جمعی و گریم صورت و گپ و گفت با حیوانات و حامی حیوانات شدن و گرفتن کلی جایزه  که حسابی بهشون خوش گذشت .... اینم تعدادی عکس یادگاری که البته پسرکم در سمت دیگری از پارک مشغول خاک بازی بوده و خاله نرگس مراقبش بوده، شما یک توپ...
15 مهر 1396

یعنی این منم!

"مامان من بعضی وقتا با خودم فکر می کنم که یعنی این منم! یعنی این خود من هستم، من نیکا هستم که دارم بزرگ می شم، وقتی بزرگ بشم چی میشم، آینده ی من چی میشه، یعنی نمی دونم منظورم رو چطوری بگم ..... "   الهی فدای فکر کردنات بشه مادر که درگیر سوالات فلفسی شدی، خیلی کوچک تر هم بودی سوالاتی در مورد خدا و اینکه چه شکلیه و کجاست ازم می پرسیدی و حتی نقاشی ای از خدا کشیدی که نگهش داشتم، یا سوالاتی در مورد مرگ و اینکه همه می میرن و چرا این اتفاق می افته، و اینکه هرگز دوست نداری من اسم مرگ رو بیارم دلبند مادر  چند تا از نقاشی های قشنگ دختر مهربان مامان ...
15 مهر 1396

کلاس دومی

دلبند مادر، باز مهر دیگری از راه رسید و شما با اون قلب پر از مهرت راهی کلاس دوم می شوی جان شیرین مادر، فدای قد و بالایت، دلت شاد، لبت خندون و قدمهات استوار و درست ... خدا پشت و پناهت باشه دردونه ی من ...
1 مهر 1396

سفر به چادگان

در رورهای پایانی تابستان چون طبق آنچه از قبل فکر کرده بودیم برنامه شمال جور نشد، تصمیم گرفتیم سفر کوتاهی به سمت اصفهان داشته باشیم، بابا دو شب در ویلای زیبایی در چادگان جا گرفت و روز سه شنبه 21 شهریور ماه راهی آنجا شدیم(با همراهی مامان جون و آقاجون). از سمت مبارکه و نجف آباد به دهکده زیبایی در چادگان رسیدیم و دو شب خیلی به یاد ماندنی رو اونجا گذروندیم، روز قبل از راه افتادن بچه ها کمی سرماخورده به نظر می رسیدند که با تدابیر طب سنتی "ننه مریم" بهبود یافتند و خدا رو شکر اونجا سرحال و سلامت بودند، تعدادی از عکسهای این سفر خوب رو در ادامه مطلب به یادگار ثبت می کنم چای خوردن در مسیر، ورودی دهکده و چمن گردی، ویلا(بماند که&n...
25 شهريور 1396

مسافر

دیروز آذین عزیز برای دومین بار به تنهایی مهمان ما بود، آذین صمیمی ترین همکلاسی نیکا در سالی بود که گذشت، یادمه خانم معلم نیکا در یکی از روزهای آخر سال که مدرسه بودم با شگفتی تعریف می کرد که نیکا بینهایت مراقب همکلاسیش آذین هست و هواشو داره؛ حتی می گفت خیلی جالبه مثل یه مادر همش حواسش به آذین و کاراش هست و ازش مراقبت می کنه، از اینکه چنین دوستی ای بینتون بود منم لذت می بردم و خیلی دوست داشتم سال آینده باز هم همکلاسی هم باشین، اما با خبر شدیم که آذین جون به همراه خانوادش دارن ایران رو ترک می کنن ... دیشب برای چند ساعتی با هم بودین و با هم خداحافظی کردین، روز آخر سال که بود یادمه که حسابی برای جدا شدن از هم گریه کرده بودین، دخترای گلم زند...
23 مرداد 1396

قصّه گوی کوچک

دختر مهربون و زیبا دلم، آنقدر زمان زود می گذره که من باورش برام سخته این تو هستی که این روزها داری قصه پردازی می کنی و چند صفحه از فکر و تخیل خودت می نویسی و بعد با صدای قشنگت مثل یک قصه گوی حرفه ای صدات زیر و بم می کنی و برای ما از نوشته هات می خونی این تو هستی که از کتابخانه، کتاب به امانت می گیری و چندین بار برامون به زیبایی می خونی، درست مثل یک قصه گوی حرفه ای ... دلبندم، قصه های زندگیت پر از لحظه های زیبا و پایانی خوش، خیال ها و رویاهای شیرین و مهربانانه ات برقرار باد "قصه گویی همراه با نمایش عروسکی مهربان دختر مامان و بابا" ...
27 تير 1396