نيكانيكا، تا این لحظه 8 سال و 6 ماه و 27 روز سن دارد
كيانكيان، تا این لحظه 4 سال و 7 ماه و 11 روز سن دارد

زندگي مامان و بابا

بسم الله الرحمن الرحیم

ماشاالله لاحول ولا قوة الا بالله العلی العظیم

دروغ

یکی از هزاران خوبی دنیای بچه ها اینه که دروغ درش جایی نداره چند وقت پیش سر موضوعی که در حال صحبت بودیم گفتم که خیلی بدم میاد از اینکه کسی بهم دروغ بگه، نیکای مهربونم گفت "شاید من گفته باشم، فکر کنم گفتم" و بعد هم موردش رو گفت که البته قبلا هم دربارش برام صحبت کرده بود و من گفته بودم که می بخشمت همین که خودت گفتی نشونه شجاعت تو هست و ازت ممنونم که به کارهات فکر می کنی و دوست نداری کارهای اشتباه رو تکرار کنی ... شما بچه ها چه دنیای پاک و مهربونی دارین چطور آدم های بزرگ که اونا هم روزی بچه بودن و پاک و مهربون ولی می رسن به نقطه ای که صاف تو چشمات نگاه می کنن و دروغ می گن این رفتار نه کاری به سن و سال داره ...
30 تير 1397

میم مثل مادر

میم مثل مادر ای زیباترین مخلوق پروردگار روزت مبارک مهربون ترین دختر دنیای مامان ممنونتم از هدیه زیبایی که با دستان کوچولو و پرتوانت برام درست کردی هدیه ای که با دستهای شما ساخته شده باشه بهترین هدیه ست عشق مامان ممنونم که دوست داشتی مامان رو غافلگیر کنی، خدا تو فرشته ی دوست داشتنی رو برا همه مون حفظ کنه پسر گلم از تو هم ممنونم برای جمله قشنگ "لوزت مبالک" که با سخاوت هزار بار نثارم کردی همسر خوبم همیشه قدردان مهربونی های تو هم هستم خدای مهربونم خودت مراقب قلب مهربون دسته گلای من باش ...
20 اسفند 1396

این تیتر را واقعاً باید جدی گرفت

کودکان عزیز سرزمینم، دختر و پسر گلم، قرار نبود این طور بشه و می دونم که متاسفانه من هم بی شک سهمی در این اتفاق داشته ام، خدا به خاطر پاکی و بی گناهی شما بهمون رحم کنه .... عکس از تلگرام محمد درویش عزیز : https://t.me/darvishnameh ...
11 بهمن 1396

دل بارانی .....

روز جمعه صبح با خواب زلزله از خواب بیدار شدم، همه جا خراب شده بود و مردم هر چی داشتن بار زده بودن و داشتن فرار می کردن، مامان یه سری وسایل گذاشت پشت یه ماشین، انگار وانت تویوتا بود، یادم نمیاد چیا بود اما انگار ما هم هر چی می تونستیم برداریم داشتیم بر میداشتیم که با بقیه ی مردم بریم، یه دفعه ماشین راه افتاد و رفت، انگار نه انگار وسایل ما هم اون پشت بود، داشتم می دویدم دنبال ماشین و می گفتم صبر کن وسایل ما هم پشت ماشینه که بیدار شدم، خیلی ترسیده بودم، حس بدبختی و آواره شدن یه شبه ترس تو وجودم انداخته بود، حالم دست خودم نبود، یه حسی بهم می گفت من این خوابو دیدم و این اتفاق میفته، انقدر ترسیده بودم که سریع یه ساک کوچیک برداشتم ببینم چی رو ...
23 آبان 1396

چقدر زود، دیر می شود!

حرفهای ما هنوز ناتمام... تا نگاه می کنی: وقت رفتن است بازهم همان حکایت همیشگی !   پیش از آنکه با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود   آی... ناگهان چقدر زود دیر می شود! پی نوشت : سالروز مرگ شاعر دوست داشتنی ام قیصر امین پور که مصادف با روز تولد من شد ... شعرهای بی نظیر استاد در این روزهای پاییزی خواندنی ست، روحش شاد ... ...
8 آبان 1396

روز ملی کودک و محیط زیست

روز پنجشنبه سیزده مهرماه به اتفاق دخترهای گل (نیکا و باران)، کیان پسری و خاله نرگس و خاله زهرا در برنامه ای که در مرکز شیرازشناسی برگزار شده بود شرکت کردیم و بچه ها حسابی فعالیت کردن، البته منظور از فعالیت گل پسرمون کیان بعد از تاس انداختن در بازی مار و پله برای مامانش فقط خاک بازی هست در حدی که کل هیکلش به رنگ خاک دراومده بود، اما دخترها بعد از تفکیک زباله، کاردستی درست کردن و گیاه کاشتن، بعد هم نقاشی دسته جمعی و گریم صورت و گپ و گفت با حیوانات و حامی حیوانات شدن و گرفتن کلی جایزه  که حسابی بهشون خوش گذشت .... اینم تعدادی عکس یادگاری که البته پسرکم در سمت دیگری از پارک مشغول خاک بازی بوده و خاله نرگس مراقبش بوده، شما یک توپ...
15 مهر 1396

یعنی این منم!

"مامان من بعضی وقتا با خودم فکر می کنم که یعنی این منم! یعنی این خود من هستم، من نیکا هستم که دارم بزرگ می شم، وقتی بزرگ بشم چی میشم، آینده ی من چی میشه، یعنی نمی دونم منظورم رو چطوری بگم ..... "   الهی فدای فکر کردنات بشه مادر که درگیر سوالات فلفسی شدی، خیلی کوچک تر هم بودی سوالاتی در مورد خدا و اینکه چه شکلیه و کجاست ازم می پرسیدی و حتی نقاشی ای از خدا کشیدی که نگهش داشتم، یا سوالاتی در مورد مرگ و اینکه همه می میرن و چرا این اتفاق می افته، و اینکه هرگز دوست نداری من اسم مرگ رو بیارم دلبند مادر  چند تا از نقاشی های قشنگ دختر مهربان مامان ...
15 مهر 1396

کلاس دومی

دلبند مادر، باز مهر دیگری از راه رسید و شما با اون قلب پر از مهرت راهی کلاس دوم می شوی جان شیرین مادر، فدای قد و بالایت، دلت شاد، لبت خندون و قدمهات استوار و درست ... خدا پشت و پناهت باشه دردونه ی من ...
1 مهر 1396

سفر به چادگان

در رورهای پایانی تابستان چون طبق آنچه از قبل فکر کرده بودیم برنامه شمال جور نشد، تصمیم گرفتیم سفر کوتاهی به سمت اصفهان داشته باشیم، بابا دو شب در ویلای زیبایی در چادگان جا گرفت و روز سه شنبه 21 شهریور ماه راهی آنجا شدیم(با همراهی مامان جون و آقاجون). از سمت مبارکه و نجف آباد به دهکده زیبایی در چادگان رسیدیم و دو شب خیلی به یاد ماندنی رو اونجا گذروندیم، روز قبل از راه افتادن بچه ها کمی سرماخورده به نظر می رسیدند که با تدابیر طب سنتی "ننه مریم" بهبود یافتند و خدا رو شکر اونجا سرحال و سلامت بودند، تعدادی از عکسهای این سفر خوب رو در ادامه مطلب به یادگار ثبت می کنم چای خوردن در مسیر، ورودی دهکده و چمن گردی، ویلا(بماند که&n...
25 شهريور 1396