زندگي مامان و بابا

زندگي مامان و بابا
قالب وبلاگ

ماشاالله لاحول ولا قوة الا بالله العلی العظیم

[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]

به سفره های خالی همسایه هایمان عیدانه هدیه دهیم.🌷

☘️ کودکان بهار را می فهمند و گرسنگی را...
 
✨ موسسه خیریه مائده برای پخش ارزاق نوروز به خانواده های تحت پوشش خود به کمک مالی شما نوع دوستان نیازمند است.✨

✳️ تعداد خانواده های تک سرپرست(زن): ۲۵ خانواده _۸۸ نفر 
✳️ تعداد خانواده سالمند: ۱۸ خانواده _ ۲۸ نفر
✳️ تعداد خانواده سرپرست مرد(بیمار یا از کار افتاده): ۱۱ خانواده_ ۵۹ نفر

👈 بسته غذایی شامل: گوشت، برنج، روغن، حبوبات به همراه بسته بهداشتی.

🌱 عیسی پسر مریم گفت: 《بارالها، پروردگارا، از آسمان مائده ای بر ما فرو فرست تا عیدی برای اول و آخر ما باشد و نشانه ای از جانب تو و ما را روزی ده که تو بهترین روزی دهندگانی.》114سوره مائده🌱

لطفا کمک های نقدی خود را تا تاریخ ۹۵/۱۲/۱۵ به شماره حساب خیریه واریز کنید.

✨نحوه اهدا :
- واریز به حساب جاری بانک رفاه به نام موسسه: 30329530
- واریز به شماره کارت: 5894631871587283
👈 توجه: لطفا در صورت واریزی نام و مبلغ کمک هزینه را همراه با ذکر کد ۹ به تلفن همراه خیریه (09370819791) پیامک کنید.

✅ آدرس:فارس، مرودشت، خیابان فردوسی شمالی(عسجدی)،  جنب ایران خودرو شیروانی، نبش بن بست 12 مؤسسه خیریه مائده
✅تلفن:  071 - 43227449
✅همراه: 09370819791        

https://telegram.me/kheiryeh_maedeh 

Website:www.mirase-aseman.org

[ چهارشنبه 11 اسفند 1395 ] [ ] [ مامان ] [موضوع : متفرقه] [ ]

چند روز بود که می گفتی مامان سه تا از دوستام رو دعوت کردم پنجشنبه بیان خونمون، آدرس دادم بهشون، منم می گفتم باشه، پرسیده بودی که روز کاریم هست یا نه که ساعت رو بهشون اعلام کنی، منم فکر می کردم بازیه و همین طوری یه چیزی تو عالم بچگی با دوستات گفتین ...

روز چهارشنبه دیدم داری جدی جدی می گی فقط آذین میاد، آدرس رو هم دقیق دقیق داده بودی و گفته بودی ساعت 9 بیاد، بازم خیلی جدی نگرفتم یعنی گفتم خوب اگه مامانش بخواد بیاردش حتماً زنگ  می زنه دیگه ...

تا اینکه صبح پنجشنبه دیدم مادر آذین زنگ زد و اونم با تعجب و خنده گفت که اومدم سر کار آذین زنگ زده و یادآوری کرده که امروز یادت نره منو ببری خونه نیکا ...

خیلی با نمک بود انگار هر دوی ما، شما رو جدی نگرفته بودیم اما شما جدی جدی بودین، خلاصه اینطوری شد که برای اولین بار خودت مهمون دعوت کردی و ساعت حدود هفت و نیم دوستت رسید و یه دو ساعتی با هم بازی کردین و خوش بودین، با اینکه باعث شدین چند ساعتی کارهای اسفند رو رها کنم اما شنیدن صدای خنده هاتون روح و روانم رو حسابی شاد کرد، اینم چند تا عکس از شما و دوست قشنگت آذین :

هفت اسفند ماه 95

هفت اسفند ماه 95

جشن بادبادک ها روز هجده بهمن هم با هم بودین :

هجدهم بهمن ماه 95

هجدهم بهمن ماه 95

امیدوارم دوستی تون پایدار باشه فرشته های کوچولو و دوست داشتنیبوس

[ سه شنبه 10 اسفند 1395 ] [ ] [ مامان ] [موضوع : نیکا, خاطرات دخترم] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 116 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

خداوند بزرگ و مهربون در آخرين روز ارديبهشت ماه هشتاد و نه، ماه تولد زمين، ماه تولد اولين عشقم، دومين عشقم رو بهم هديه داد. بركت و شادي رو در زندگيمون چندين برابر كرد و دلامون رو به هم نزديك تر كرد و اونقدر تغيير با ورود اين فرشته كوچولو در زندگيمون به وجود اومد كه نهايت نداره
و اما بعد از گذشت چهار سال ...
باز هم خدای خوبم در یک اردیبهشت دیگه به من هدیه دیگری عطا کرد، دومین فرشته کوچولوی من در هفده اردیبهشت سال نود و سه پا به زندگی من و بابا گذاشت،
پروردگارا تو را سپاس
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 3
بازدید دیروز : 123
بازدید هفته گذشته : 359
کل بازدید : 236815
امکانات وب
تماس با نویسنده